
تمام چیزی که برای رسیدن به یک کتاب انتظار داریم، دیدن شخصی است درون خود!
تجربه ی تراژدی و اتفاقهای خوشایندی را که جسارت دعوت کردن آنها به خواب هایمان نداریم.رویاهایی که با توهم بیشتری در زندگی اجرا خواهند شد.
شاید هم کشف فلسفه ی زندگی که به اندازه ی کافی ما را مجبور می کند در دشواری ها و اجبار هایی که گریبان گیر مان کرده اند، مقابله کنیم!
بنابر این افزودن به اندوخته ی دانش و پر بار کردن فرهنگ مان به هر شکل ممکن که معنی دهد.
به عقیده ی من بی ارزش است.
دانلود فايل پي دي اف
ریچارد براتیگان در سال 1935 در شهر تاکامای واشنگتن از پدری کارگر و مادری خانه دار متولد شد .
اطلاعات کمی در مورد کودکی وی وجود دارد.ولی شایع است که کودکی سخت و عذاب آوری داشته.
بین سالهای 1955-1958 ریچارد به سان فرانسیسکو در کالیفرنیا رفت و به جنبش بیت پیوست.
او هرگز به کالج نرفت اما در سال 1967 در موسسه فناوری کالیفرنیا به عنوان
شاعر میهمان مشغول به کار شد.
او شعر را از نوجوانی آغاز کرده بود به طوری که بعد ها در مصاحبه هایش عنوان کرد که
هفت سال شعر نوشتن را فقط به این دلیل تجربه کرده است که جمله نویسی را یاد بگیرد .
اولین کتاب براتیگان مجموعه شعری است به نام "بازگشت رودخانه ها" که در سال 1957 توسط ناشری کوچک در "سان فرانسیسکو"چاپ شده است .و سپس مجموعه ی بعدی او با نام " این کتاب را بکارید " انتشار یافت.
در اواخر سال 1960 براتیگان شروع به کسب شهرت کرد و در طول این مدت چندین کار مشهورش (صید قزل آلا در آمریکا و در قند هندوانه و غیره )را چاپ کرد.
رمان" صید قزل آلا " در سال 1961 نوشته و در سال 1967 متشر شد .این رمان موفق ترین کار براتیگان می باشد که در حدود دو میلیون نسخه فروش کرد . اخرین رمان او در سال 1982 منتشر شد .
در این رمان به نظر می آید راوی خود اوست بعد از دوازده سالگی اش که در غیاب پدر و تنها با مادرش از شهری به شهر دیگر سفر می کند . فضای تاریک کتاب نمایانگر افسردگی است که اواز آن ، رنج می برده است .
براتیگان در سال 1984 اقدام به خودکشی کرد .جسد نویسنده 49 ساله چند هفته بعد در 25 اکتبر 1984 در کنار یک بطری الکل و یک تفنگ کالیبر 44 پیدا شد.
سی و هفت ساله
پژمرده و نحیف
حلقه ی ازدواج در دستش
مثل یک خلسه
زل می زند به فنجان خالی قهوه
مثل وقتی که نگاه می کند
به دهان یک پرنده ی مرده
شام تمام است
شوهرش می رود دستشویی و زود بر می گردد
و حالا نوبت اوست
که برود دستشویی
ربه کا مارمولک تلاش می کرد تا نام فامیلی زشت، خزنده و غیرقابل قبولش را تغییر دهد.
قاضی گفت : " مارمولک ، مارمولک ، مارمولک ، مارمولک ، مارمولک . اگر به اندازه ی کافی تکرارش کنید اصلا ناخوشایند نیست. شما نمی توانید با این مشکلات کوچک و پیش پا افتاده ، برنامه ی کاری دستگاه قضایی را مختل کنید. در ضمن اخیرا مردم بیش از حد تغییر نام می دهند. تغییر دادن نام شما ضد منافع و مصالح شرکت تلفن، شرکت برق و دولت ایالات متحده است...
دادخواست شما رد شد ".
مارمولک به گریه افتاد.
مارمولک به خارج از اتاق محکمه هدایت شد و دستمال کاغذی گل داودی شکلی را زیر بینی اش گرفت.
مردی گفت : " خانم عصـبی، آیا شما معلم مدرسه هستید؟ "
- " البته که معلم مدرسه ست. ابله! نمیتونی بفهمی این خانم چقدر رنجیده؟! چرا تنهاش نمیگذاری؟ "
- " آیا شما همجنسگرا هستید؟ بهمین خاطر هیچ وقت ازدواج نکرده اید؟ "
- " یا عیسی مسیح! بله، همینطوری که میگی اون یه زن همجنس بازه . ممکنه لطفا دهنت رو ببندی؟ "
ربه کا پیش یک پزشک پوست لعنتی رفت . (یک پزشک پوست لعنتی جدید) اما او هم همان چیزی را گفت که بقیه گفته بودند :" رنگ مایل به سبز ، این سبزی خفیف یک ناهنجاری ارثی است. هیچ درمانی ندارد. متاسفم خانم مارمولک."
- " دوشیزه مارمولک "
- " هیچ درمانی ندارد دوشیزه مارمولک "
- " ممنونم دکتر. بابت زحمتی که کشیدید چقدر باید پول پرداخت کنم؟ "
- " پنجاه دلار"
وقتی ربه کا به خانه رسید، طبق معمول قبض افزایش اجاره بها درون صندوق پستش، مثل کسی که حمله را می آموخت، چنبره زده بود و انتظارش را می کشید.
باید دستمال کاغذی های بیشتری گیر بیاره. یا یک Ph.D . چاره ی دیگری نیست.
درباره ی فرو کردن سرش توی اجاق فکر کرد، اما اجاقش برقی بود.
هیلدا، معشوقه ی ربه کا دیر به خانه آمد.
هیلدا پرسید : " چطور بود؟ " به اتفاقات آنروز اشاره می کرد.
- " مزخرف "
هیلدا گفت : " اوهوم " و با خونسردی یه نوشیدنی مقوی برای هردویشان درست کرد.
هیلدا زن بسیار خوش ظاهریست. همچنین ربه کا. آنها عاشق و معشوق اند.
همانطوری که می دانیم این کار بطور عجیبی خطرناک و در عین حال دلپذیر است.
موهای هیلدا بور و بلند است و چه بسا کمی زیباتر از ربه کا هم باشد. البته ربه کا هم هیکلی سکسی و کلاسیک دارد که هر بیننده ای را به تحسین وا می دارد.
ربه کا گفت : " دیر کردی ، کجا بودی؟ "
- " با استفانی یه نوشیدنی خوردم "
- " چرا با استفانی یه نوشیدنی خوردی؟ "
- " نزدیک اداره واستاده بود و منو به نوشیدنی دعوت کرد."
- " کجا رفتید؟ "
- " بارکلی"
- " استفانی چطوره؟ "
- " خوبه"
- " مجبور بودی با استفانی نوشیدنی بخوری؟"
- " می طلبید که یه نوشیدنی بخورم. "
- " استفانی این سبزی خفیف رو نداره ، همینطوره؟ دلپذیره، استفانی صورتی!"
هیلدا درحالیکه سرخ شده بود یک آلبوم عالی C & W رو توی ضبط صوت گذاشت. " خداحافظ ریمن" از دیوید راجرز بود. از آتلانتیک SD 7283 .
شامل موزیک های برگزیده ای مثل " ماه آبی کنتاکی" ، " پرنده ی عظیم خالخالی " ، " من دارم می روم " و " قدم زنان در کنار تو".
در این آلبوم تعداد زیادی از بزرگان نشویلی هنرنمایی می کردند.
هیلدا گفت : " پوست صورتــی همه چیز نیست در ضمن استفانی یه کمی خسته کننده ست."
- " نه اونقدر که نتونی برای یه نوشیدنی باهاش بری!"
- " من علاقه ای به استفانی ندارم."
ربه کا گفت : " وقتی از دادگاه بیرون میومدم یه مرد زیپم رو باز کرد."
دیوید راجرز می خوند : " اوه، لطفا آزادم کن. بزار برم".
- " چی پوشیده بودی؟ "
- " الان چی پوشیدم..."
هیلدا گفت: " پس سلیقه اش خوب بوده."
ربه کا را روی کاناپه در آغوش کشید و گفت : " عاشقتم "
ربه کا هیلدا را پس زد و با تندی گفت : " لعنتی، برو آویزون استفانی ساسر شو!"
هیلدا برای دومین بار گفت : " من علاقه ای به استفانی ساسر ندارم ".
اغلب اوقات آدمی چیزهایی که نسبت به آنها عطش در آغوش کشیدن دارد - مثل یک معشوقه - را پس می زند. این قضیه هرچند آزار دهنده ، اما عملکرد عمومی دستگاه روانیست و به عقیده ی من ناشی از این واقعیت است که آنچه که عرضه شده خالصانه نیست و بعضی جاهای آن کمی ناخالصی ، نقاط تاریک و غل و غش وجود دارد. در هر حال اتفاقات بدتری هم می تواند رخ دهد.
هیلدا گفت : " ربه کا، راستش من این سبزی خفیفت رو دوست ندارم."
اصطلاح " مارمولک " شامل مارمولک های خانگی، ایگواناها1 ، آفتاب پرست ها،کرم های کور2 ، و مانیتورها3 هم می شود. طبق دانشنامه ی جانور شناسی لاروس ، از این رده بیست خانواده ی زنده شناسایی و چهارتای دیگر تنها از روی فسیل هایشان شناخته شده اند. این رده دارای دویست و پنجاه گونه می باشد که نسبت به یکدیگر شباهتهایی در راه رفتن، دویدن، بالا رفتن و نقب زدن نشان می دهند. خیلی از آنها نام های جالبی دارند، از قبیل مارمولک ریشو، مارمولک طوق دار، مارمولک پاپهن، مارمولک دم گرد و مارمولک دیواری.
هیلدا گفت: " در تمام این سال ها از این موضوع چشم پوشی کردم چون عاشقتم، اما حقیقت اینه که خیلی دوستش ندارم. یه مقداری..."
ربه کا گفت: " میدونستم."
ربه کا به اتاق خواب رفت. تلویزیون رنگی به دلایلی روشن بود. در تابشی سبز، فیلمی بنام دره ی سبز پخش می شد.
بیمارم ، بیمارم.
کشاورز خواهم شد.
عشق ما ، عشق سکسی ما ، عشق روزمره ی ما !
هیلدا وارد اتاق شد و گفت : " شام آماده ست."
- " چی هست؟ "
- " گوشت خوک با کلم قرمز."
ربه کا گفت : " من مستم."
تعداد زیادی از شهروندان ما در مواقعی که باید هوشیار باشند مثلا در وقت شام، مستند.
مستی باعث می شود جایی را که ساعت ، کلیدها و کیف پولتان را گذاشته اید فراموش کنید، همچنین سبب کاهش حساسیت شما نسبت به امیال، احتیاجات و سلامت آرامش دیگران نیز می شود. علل مصرف الکل به اندازه ی نتایجش روشن نیست.
روانشناسان دریافته اند که الکلیسم مشکلی است جدی ، اما در مواردی درمانپذیر.
گفته می شود انجمن AA مردمی و موثر است اما مساله ی اساسی قدرت اراده است.
هیلدا گفت : " بلند شو، بابت اون حرفها متاسفم."
ربه کا گفت : " تو حقیقت رو گفتی."
هیلدا اعتراف کرد : " بله ، حقیقت بود. "
- " اوایل حقیقت رو بهم نگفتی. اون موقع ها می گفتی زیباست."
- " اوایل حقیقت رو بهت می گفتم . فکر می کردم زیباست... اون موقع ها "
این " آن موقع ها " یعنی کلمه ی آخر در ردیف سه جمله ی کوتاه هیلدا، زمانی که به این منظور استفاده می شود یکی از درد آورترین کلمات در واژگان بشریت است.
زمان از دست رفته... و شرایطی که با آن از بین رفته. درد بشر چگونه سنجیده می شود؟
اما یادمان باشد که هیلدا هم... خب احساسات ربه کا در این وضعیت درست و قابل ترحم است، اما خواننده ی عزیز وضعیت هیلدا هم آنچنان مطلوب بنظر نمی رسد.
همانطوری که برگسون هم می دانست ، حقیقت سیب سفتی است ، چه برای پرتاب کننده و چه برای گیرنده .
ربه کا محکم گفت : " دیگه چی مونده؟ "
- " من می خوام دوست داشته باشم به رغم ... "
آیا با وجود این " برغم ... " من می خواهم دوستم داشته باشند؟ تو می خواهی؟ چه کسی می خواهد؟ اما آیا وضعیت همه ی ما به نوعی همینطور نیست؟
بخش های مهمی از ما و زندگیمان آن چیزی نیست که باید باشد، آیا این همان زمان از دست رفته - آن موقع ها - نیست؟!
من چشمم را بر آن جنبه ی وجود تو می بندم و تو چشمت را بر این جنبه ی وجود من ببند ، و با این چشم بستن های متقابل بقول مردمان دهه ی 60 به زندگی اتو کشیده و ادکلن زده ی خود ادامه می دهیم.
البته نام این عمل ترکیب بهترین ها با یکدیگر است که به عقیده ی من همواره تفکری پوسیده برای یک ایده آل آمریکاییست. اما انتقاد من از این طرز فکر را باید با نظرات دیگران هم سنجید . بعنوان مثال رییس جمهور سابق، مک کینلی که اعتقاد داشت ایستادگی در حفظ یک راهبرد خوب ، نه لزوما درخشان، مسیری شایسته و ارزشمند است.
هیلدا دستانش را روی سر ربه کا گذاشت و گفت : " برف میاد. بــزودی وقت برف اومدن هم می رسه. مثل سال های قبل، توی برف امسال هم در کنار هم هستیم و کنار آتش مشروب می نوشیم. حقیقت اتاق در بسته ایست که گه گاه درش رو باز می کنیم و دوباره تخته اش می کنیم . فردا هم تو احساسات منو جریحه دار می کنی و من هم از تو گله می کنم که منو آزردی ، و همینطور دوباره و دوباره... به جهنم! بیا دوست سبز من، بیا و با من شام بخور. "
با هم سر میز شام نشستند. خوراک خوک و کلم قرمز پیش رویشان بخار می کرد.
به آرامی در مورد دولت مک کینلی که مورخین اصلاح طلب ، اصلاحاتی درش انجام داده بودند صحبت کردند.
قصه به پایان رسید. ایــن قصه را به دلایل متعددی نــوشتم که نُـه تای آنها رازند. دهمین دلیل اش هم این است که هرگز نباید به عشق انسانی ، که همواره مخوف و درخشان باقی می ماند بی توجهی کرد ، مهم نیست که بر پوسته ی داغ طبل چه چیزی حک شده باشد .
-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
1 – Iguana : نوعی سوسمار بزرگ درختی
2 – Slowworm : کرم کور، نوعی کرم که در منطقه ی اوراسیا زیست می کند و در میان خاک نقب می زند و زندگی می کند . این موجود، همانند مارمولک های دیگر خاصیت "انفصال خود بخودی " در مواقع خطر را نیز دارد.
3 – Monitor : نوعی مارمولک گوشتخوارکه در سراسر آفریقا، و قسمتهایی از آسیا مثل شبه قاره ی هند، سریلانکا، چین و جنوب شرقی آسیا یافت می شود.

· برگرد، دکتر کالیگاری، ۱۹۶۴
· تمرینهای نا گفتنی، رفتارهای غیرطبیعی، ۱۹۶۸
· زندگی شهری ، ۱۹۷۰
· اندوه، ۱۹۷۲
· لذت گناه آلود، ۱۹۷۴
· آماتورها، ۱۹۷۶
· روزهای بزرگ، ۱۹۷۹
· شصت داستان ۱۹۸۱
· شبانه به شهرهای خیلی دور، ۱۹۸۳
· بار سَم، ۱۹۸۷
· چهل داستان، ۱۹۸۷
رمان ها
· سپید برفی، ۱۹۶۷
· پدر مرده، ۱۹۷۵
· پارادایز، ۱۹۸۶
· شاه، ۱۹۹۰
درون قلبم پرنده ای آبیست
که می خواهد بیرون بپرد
اما دربرابر او بیش از حد خشن ام
می گویم همانجا بمان
به کسی اجازه نمی دهم تو را ببیند
درون قلبم پرنده ای آبیست
می خواهد بیرون بپرد
اما روی آن ویسکی می خورم وسیگار دود می کنم
فاحشه ها، شراب فروش ها و بقال ها
هرگز نمی دانند که او اینجاست
درون قلبم پرنده ای آبیست
که می خواهد بیرون بپرد
اما در مقابل او بیش از حد خشن ام
می گویم
همانجا بمان!
می خواهی آشفته ام کنی؟
می خواهی کارها را خراب کنی؟
می خواهی به فروش کتابم در اروپا لطمه بزنی؟
درون قلبم پرنده ای آبیست
که می خواهد بیرون بپرد
اما من هم هوشیارم
فقط بعضی از شب ها به او اجازه ی بیرون آمدن می دهم
وقتی همه خوابند
می گویم میدانم آنجایی
پس غمگین نباش
سپس برمی گردانمش
اما کمی آنجا آواز می خواند
کلا اجازه ی مردن به او نمی دهم
با هم می خوابیم
با قرار پنهانی خود
و این برای ساختن یک مرد کافیست
گریستن
اما من اشک نمی ریزم
تو چطور؟
نامی ندارم
ولی دو روزه ام
تو را چه بنامم
خوشحالم
شادی نام من است
شادی دلچسبي تو را فرا گرفته
شادی قشنگي
شادي دلچسب ولی تنها دوروز
تو را شادی دلچسب مینامم
تو لبخند ميزني
هنگاميكه آواز می خوانم
شادی دلچسبي تو را فرا میگیرد.
بیرون پنجره ی مرد،پریشلا هس 5 ساله، چهارگوش و خپل مثل یه صندوق پست (ژاکت قرمز، زیر شلواری مخمل کبریتی آبی چین دار) اطرافش را بطور حزن انگیزی ، بدنبال کسی که دماغ پرش را بگیرد، نگاه میکرد...مطمئنا یه پروانه ی حبس شده توی اون صندوق پست بود. ممکنه بالاخره رها بشه؟ یا صفت صندوقهای پست برای همیشه بهش چسبیده بود؟ مثل خانواده اش، مثل اسمش؟ آسمان صاف و آبی بود. یه تیکه سیلی پاتی(1) سبز توی حلق پریشلا هس ناپدید شد و مرد برای سلام کردن به زنش، که چهار دست و پا در میان در میخزید برگشت.
مرد گفت: "بله؟ دیگه چیه؟"
زن در حالیکه روی باسن می نشست گفت: "من زشتم، بچه هامون هم زشتن."
برایان به سرعت گفت: "مزخرفه، اونا بچه های فوق العاده ای هستن. فوق العاده و زیبا، بچه های بقیه ی مردم زشتن نه بچه های ما. حالا پاشو و برگرد سر دود دادن گوشتها. فرض میکردم ژامبون درست میکنی."
زن گفت: "ژامبون مُرد. نتونستم دودش بدم. همه جوره سعی کردم. تو دیگه دوستم نداری. تاریخ مصرف پنی سیلین گذشته بود. من زشتم و بنابراین بچه ها هم زشتن. اون بهت گفت خداحافظ."
- "اون؟"
زن گفت: "ژامبون. اسم یکی از بچه های ما امبروزه؟ یکی به اسم امبروز امروز به ما تلگراف زده. ما الان چندتا بچه داریم؟ چهارتا؟ پنج تا؟ تو فکر میکنی اونا از نظر جنسی معمولی اند؟"
زن مئویی کرد و دستش را میان موهای کنگر شکلش فرو برد .
- "خونه زنگ زده. چرا تو یه خونه ی فلزی میخواستی؟ چرا من فکر میکردم میخواستم تو یه خونه ی کانِکتیکِت(2) زندگی کنم؟"
مرد به نرمی گفت: "بلند شو. بلند شو عزیز دلم، پاشو و بخون. پارسیفال(3) رو بخون."
زن از کف اتاق گفت: "من یه تریومف میخوام. یه TR-4 اش رو(4). هر کسی تو استمفورد یه دونه داره، هر آدم مجردی غیر از من. اگه تو به من یه TR-4 بدی بچه هامون رو میذارم توش و به یه جای دور میرم. به ولفلیت! همه ی زشتی هارو از زندگی تو خارج میکنم.
- "یه سبزش؟"
زن با تهدید گفت: "یه قرمزش...با صندلی های چرمی قرمز."
مرد پرسید : "فکر نکردی رنگش ور میاد؟ من یه سیستم پردازشگر الکترونیکی برای خودمون خریدم. یه IBM."
زن گفت: "من میخوام برم ولفلیت. من میخوام با ادموند ویلسون(5) صحبت کنم و با TR-4 قرمزم ببرمش سواری. بچه ها هم میتونن صدف سوراخ کنن. ما چیزای زیادی داریم تا درموردشون صحبت کنیم. من و بانی."
برایان با مهربانی گفت: "چرا تو اون اپُل هارو در نمیاری؟ در مورد ژامبون هم خیلی بد شد."
زن با بدجنسی گفت: "من عاشق اون ژامبون بودم! وقتی تو، توی دانشگاه تگزاس با ولووی قهوه ایت چهار نعل می تاختی فکر میکردم که تو میخوای واسه خودت کسی بشی! من دستامو بهت دادم. تو حلقه هایی روش گذاشتی. حلقه هایی که مادرم بهم داده بود. من فکر میکردم تو آدم سرشناسی بشی، مثل بانی."
مرد پشت پهن و چهارشانه اش را، رو به زن کرد. گفت : "همه چیز زود میگذره.پیانو بزن، نمیخوای؟"
زن گفت: "تو همیشه از پیانوی من میترسیدی. چهار پنج تا بچه ام هم از پیانو میترسن. تو این رو بهشون تلقین کردی که ازش بترسن. زرافه روی آتیشه اما فکر نمیکنم تو اهمیت بدی."
مرد پرسید:" ژامبون که از دست رفت. چی میتونیم بخوریم؟"
زن با بی اعتنایی گفت :" مقداری سیلی پاتی توی فریزر هست."
مرد نگاهی کرد و گفت : "بارون میاد، بارون یا یه همچین چیزایی."
زن گفت : "وقتی از مدرسه ی بازرگانی وارطان فارغ التحصیل شدی، من فکر کردم آخرشه! فکر کردم حالا میتونیم بریم استمفورد و همسایه های جالبی گیر بیاریم ، اما اونا جالب نیستن. زرافه جالبه اما بیشتر وقتها خوابه. صندوق پست نسبتا جالبه. امروز مامورش ساعت 3:31 بعد از ظهر بازش نکرد. 5 دقیقه دیر کرد. دولت دوباره دروغ گفت."
با ژستی که از بی قراری خبر میداد، برایان چراغ را روشن کرد. انفجار یک باره نور صورت لاغر و کوچک زن را روشن کرد.
مرد فکر کرد: چشمهاش مثل نخود برفی اند. تامار میرقصند. اسمم تو دیکشنری هست،اون عقباش. قانون دو طرفه ی خوشبختی. شاید نان پیانو. یه لقمه ی دردناک تو گلوی جهان غرب گیر کرده. کوریلانوس(6)."
زن ازکف زمین گفت : "اوه خدا، زانوهام رو نگاه کن."
برایان نگاه کرد. زانوهایش سرخ شده بودند.
زن گفت : "ابلهانه ست. جعبه ی داروها رو درزگیری کردم. واسه چی؟ نمیدونم. تو باید پول بیشتری به من بدی... بن خونریزی داره. بسی میخواد یه اس.اس.من(7) بشه. داره < ظهور و سقوط > رو میخونه. با هیملر(8) همذات پنداری میکنه. اسمش همینه؟ بسی؟"
- "بله.بسی."
- "اسم اون یکی چیه؟ اون بلونده؟"
-"بیلی. بعد ازمرگ پدرت اسمش این شد. بابای تو."
- " تو باید به من یه چکش بادی بدی. برای تمیز کردن دندون بچه ها. اسم اون مرض چیه؟ همشون میگیرن، دونه دونشون، اگه تو بهم یه چکش بادی ندی."
برایان گفت : " و یه کمپرسور، و یه صفحه ی پاینتاپاسمیت(9) ، یادمه."
زن به پشت دراز کشید. اپُل هاش روی سنگهای های مرمری کف تلق تلق کرد. شماره اش، 17، روی سینه اش نوشته شده بود. چشمهایش بسته و سفت می چرخید.
زن گفت : "آلتمن حراجی داره. شاید برم."
مرد گفت : "گوش کن. بلند شو برو تو آلاچیق انگوری. منم پیانو رو هل میدم اونجا. تو خیلی زیاد رنگش رو ور میاری."
زن گفت : " حتی یه میلیون سال هم تو اون پیانو رو لمس نمی کنی."
مرد گفت: "واقعا فکر میکنی من ازش میترسم؟"
زن گفت: "حتی یه میلیون سال. تو حقه بازی!"
برایان به آرامی گفت : "خیلی خب، خیلی خب."
گام بلندی بطرف پیانو برداشت. سطح سیاه روی پیانو را خوب چسبید. در عرض اتاق شروع کرد به هل دادن، و، بعد یک مکث کوچک، پیانو با ضربه ای مرد را کشت.
1981
-------------------------------------------
1) Silly Putty : نوعی خمیر ترکیبی که در طول جنگ جهانی دوم، ایالات متحده بطور اتفاقی طی تحقیقاتی برای ساخت کائوچو آن را بدست آورد و تا سال 1950 مورد استفاده ای برای آن پیدا نشد! اما امروزه بیشتر برای بازی کودکان ، همچنین برای فیزیوتراپی و کاهش استرس(در پزشکی) مورد استفاده قرار میگیرد.
2) خانه های آهنی یا کانکس.
3) Parsifal : اپرایی 3 پرده ای از ریچارد واگنر.
4) TR-4 : یک مدل اتومبیل اسپرت که در سال ۱۹۶۱ در انگلیس ساخته شده.
5) Edmund Wilson : نویسنده و منتقد ادبی آمریکایی (1895-1972)
6) Coriolanus : جئوس مارکوس کوریلانوس ، سردار و قهرمان افسانه ای رمی که 5 قرن قبل از میلاد میزیسته. وی پس از پیروزی در نبردی مهم، مورد حمایت اشراف زادگان و نجیب زادگان مجلس سنای رم قرار گرفت و پس از آن علیه انحراف دموکراسی بر توده مردم انتقاد داشت که به تبعید وی از رم انجامید. در دوران پس از باستان در طی توافقی توسط مورخان بطور کلی پذیرفته شد که کوریلانوس واقعا وجود داشته و زندگی کرده. همچنین ویلیام شکسپیر اثری تراژدی بر اساس زندگی این شخص نگاشته.
7) S.S Man : یا مردان اس اس (جوخه ی محافظت)شبه نظامی و بخشی از جوخه ی مرگ وابسته به گشتاپو(سازمان پلیس مخفی آلمان نازی)که در زمان نازی های آلمان وجود داشت بودند.
8) Himmler : هاینریش هیملر.سرکرده ی گروه اس اس ها، سیاستمدار رده بالای نازی ها و دومین مرد قدرتمند آلمان نازی( 1900_1945 )
9) Pinetop Smith : کلارنس پاینتاپ اسمیت، پیانیست معروف سبک جاز.
زیر یک آسمان بزرگ خاکستری، در یک دشت پهناور غبارآلود، بدون راه، بدون چمنزار، بدون یک خار،