تبليغاتX
B A R G A R D A N
شادی نوزاد/ ویلیام بلیک/ لیلا فیاضی

 

 

نامی ندارم

ولی دو روزه ام

تو را چه بنامم

خوشحالم

شادی نام من است

شادی دلچسبي تو را فرا گرفته

 

 

 

شادی قشنگي

شادي دلچسب ولی تنها دوروز

تو را شادی دلچسب مینامم

تو لبخند ميزني

هنگاميكه آواز می خوانم

شادی دلچسبي تو را فرا میگیرد.

 


دانلود فایل پی دی اف

 

2  19 Apr 2008 0:43  BARGARDAN   

پیانیست / دونالد بارتلمی / سامان آزاد

 

 

بیرون پنجره ی مرد،پریشلا هس 5 ساله، چهارگوش و خپل مثل یه صندوق پست (ژاکت قرمز، زیر شلواری مخمل کبریتی آبی چین دار) اطرافش را بطور حزن انگیزی ، بدنبال کسی که دماغ پرش را بگیرد، نگاه میکرد...مطمئنا یه پروانه ی حبس شده توی اون صندوق پست بود. ممکنه بالاخره رها بشه؟ یا صفت صندوقهای پست برای همیشه بهش چسبیده بود؟ مثل خانواده اش، مثل اسمش؟ آسمان صاف و آبی بود. یه تیکه سیلی پاتی(1) سبز توی حلق پریشلا هس ناپدید شد و مرد برای سلام کردن به زنش، که چهار دست و پا در میان در میخزید برگشت.

مرد گفت: "بله؟ دیگه چیه؟"

زن در حالیکه روی باسن می نشست گفت: "من زشتم، بچه هامون هم زشتن."

برایان به سرعت گفت: "مزخرفه، اونا بچه های فوق العاده ای هستن. فوق العاده و زیبا، بچه های بقیه ی مردم زشتن نه بچه های ما. حالا پاشو و برگرد سر دود دادن گوشتها. فرض میکردم ژامبون درست میکنی."

زن گفت: "ژامبون مُرد. نتونستم دودش بدم. همه جوره سعی کردم. تو دیگه دوستم نداری. تاریخ مصرف پنی سیلین گذشته بود. من زشتم و بنابراین بچه ها هم زشتن. اون بهت گفت خداحافظ."

 - "اون؟"

زن گفت: "ژامبون. اسم یکی از بچه های ما امبروزه؟ یکی به اسم امبروز امروز به ما تلگراف زده. ما الان چندتا بچه داریم؟ چهارتا؟ پنج تا؟ تو فکر میکنی اونا از نظر جنسی معمولی اند؟"

زن مئویی کرد و دستش را میان موهای کنگر شکلش فرو برد .

 - "خونه زنگ زده. چرا تو یه خونه ی فلزی میخواستی؟ چرا من فکر میکردم میخواستم تو یه خونه ی کانِکتیکِت(2) زندگی کنم؟"

مرد به نرمی گفت: "بلند شو. بلند شو عزیز دلم، پاشو و بخون. پارسیفال(3)  رو بخون."

زن از کف اتاق گفت: "من یه تریومف میخوام. یه TR-4 اش رو(4). هر کسی تو استمفورد  یه دونه داره، هر آدم مجردی غیر از من. اگه تو به من یه TR-4 بدی بچه هامون رو میذارم توش و به یه جای دور میرم. به ولفلیت! همه ی زشتی هارو از زندگی تو خارج میکنم.

 - "یه سبزش؟"

زن با تهدید گفت: "یه قرمزش...با صندلی های چرمی قرمز."

مرد پرسید : "فکر نکردی رنگش ور میاد؟ من یه سیستم پردازشگر الکترونیکی برای خودمون خریدم. یه IBM."

زن گفت: "من میخوام برم ولفلیت. من میخوام با ادموند ویلسون(5) صحبت کنم و با TR-4 قرمزم ببرمش سواری. بچه ها هم میتونن صدف سوراخ کنن. ما چیزای زیادی داریم تا درموردشون صحبت کنیم. من و بانی."

برایان با مهربانی گفت: "چرا تو اون اپُل هارو در نمیاری؟ در مورد ژامبون هم خیلی بد شد."

زن با بدجنسی گفت: "من عاشق اون ژامبون بودم! وقتی تو، توی دانشگاه تگزاس با ولووی قهوه ایت چهار نعل می تاختی فکر میکردم که تو میخوای واسه خودت کسی بشی! من دستامو بهت دادم. تو حلقه هایی روش گذاشتی. حلقه هایی که مادرم بهم داده بود. من فکر میکردم تو آدم سرشناسی بشی، مثل بانی."

مرد پشت پهن و چهارشانه اش را، رو به زن کرد. گفت : "همه چیز زود میگذره.پیانو بزن، نمیخوای؟"

زن گفت: "تو همیشه از پیانوی من میترسیدی. چهار پنج تا بچه ام هم از پیانو میترسن. تو این رو بهشون تلقین کردی که ازش بترسن. زرافه روی آتیشه اما فکر نمیکنم تو اهمیت بدی."

مرد پرسید:" ژامبون که از دست رفت. چی میتونیم بخوریم؟"

زن با بی اعتنایی گفت :" مقداری سیلی پاتی توی فریزر هست."

مرد نگاهی کرد و گفت : "بارون میاد، بارون یا یه همچین چیزایی."

زن گفت : "وقتی از مدرسه ی بازرگانی وارطان فارغ التحصیل شدی، من فکر کردم آخرشه! فکر کردم حالا میتونیم بریم استمفورد و همسایه های جالبی گیر بیاریم ، اما اونا جالب نیستن. زرافه جالبه اما بیشتر وقتها خوابه. صندوق پست نسبتا جالبه. امروز مامورش ساعت 3:31 بعد از ظهر بازش نکرد. 5 دقیقه دیر کرد. دولت دوباره دروغ گفت."

با ژستی که از بی قراری خبر میداد، برایان چراغ را روشن کرد. انفجار یک باره نور صورت لاغر و کوچک زن را روشن کرد.

مرد فکر کرد: چشمهاش مثل نخود برفی اند. تامار میرقصند. اسمم تو دیکشنری هست،اون عقباش. قانون دو طرفه ی خوشبختی. شاید نان پیانو. یه لقمه ی دردناک تو گلوی جهان غرب گیر کرده. کوریلانوس(6)."

زن ازکف زمین گفت : "اوه خدا، زانوهام رو نگاه کن."

برایان نگاه کرد. زانوهایش سرخ شده بودند.

زن گفت : "ابلهانه ست. جعبه ی داروها رو درزگیری کردم. واسه چی؟ نمیدونم. تو باید پول بیشتری به من بدی... بن خونریزی داره. بسی میخواد یه اس.اس.من(7) بشه. داره < ظهور و سقوط > رو میخونه. با هیملر(8) همذات پنداری میکنه. اسمش همینه؟ بسی؟"

 - "بله.بسی."

 - "اسم اون یکی چیه؟ اون بلونده؟"

 -"بیلی. بعد ازمرگ پدرت اسمش این شد. بابای تو."

 - " تو باید به من یه چکش بادی بدی. برای تمیز کردن دندون بچه ها. اسم اون مرض چیه؟ همشون میگیرن، دونه دونشون، اگه تو بهم یه چکش بادی ندی."

برایان گفت : " و یه کمپرسور، و یه صفحه ی پاینتاپاسمیت(9) ، یادمه."

زن به پشت دراز کشید. اپُل هاش روی سنگهای های مرمری کف تلق تلق کرد. شماره اش، 17، روی سینه اش نوشته شده بود. چشمهایش بسته و سفت می چرخید.

زن گفت : "آلتمن حراجی داره. شاید برم."

مرد گفت : "گوش کن. بلند شو برو تو آلاچیق انگوری. منم پیانو رو هل میدم اونجا. تو خیلی زیاد رنگش رو ور میاری."

زن گفت : " حتی یه میلیون سال هم تو اون پیانو رو لمس نمی کنی."

مرد گفت: "واقعا فکر میکنی من ازش میترسم؟"

زن گفت: "حتی یه میلیون سال. تو حقه بازی!"

برایان به آرامی گفت : "خیلی خب، خیلی خب."

گام بلندی بطرف پیانو برداشت. سطح سیاه روی پیانو را خوب چسبید. در عرض اتاق شروع کرد به هل دادن، و، بعد یک مکث کوچک، پیانو با ضربه ای مرد را کشت.

1981

 

-------------------------------------------

1) Silly Putty : نوعی خمیر ترکیبی که در طول جنگ جهانی دوم، ایالات متحده بطور اتفاقی طی تحقیقاتی برای ساخت کائوچو آن را بدست آورد و تا سال 1950 مورد استفاده ای برای آن پیدا نشد! اما امروزه بیشتر برای بازی کودکان ، همچنین برای فیزیوتراپی و کاهش استرس(در پزشکی) مورد استفاده قرار میگیرد.

2) خانه های آهنی یا کانکس.

3) Parsifal : اپرایی 3 پرده ای از ریچارد واگنر.

4) TR-4 : یک مدل اتومبیل اسپرت که در سال ۱۹۶۱ در انگلیس ساخته شده.

5) Edmund Wilson : نویسنده و منتقد ادبی آمریکایی (1895-1972)

6) Coriolanus : جئوس مارکوس کوریلانوس ، سردار و قهرمان افسانه ای رمی که 5 قرن قبل از میلاد میزیسته. وی پس از پیروزی در نبردی مهم، مورد حمایت اشراف زادگان و نجیب زادگان مجلس سنای رم قرار گرفت و پس از آن علیه انحراف دموکراسی بر توده مردم انتقاد داشت که به تبعید وی از رم انجامید. در دوران پس از باستان در طی توافقی توسط مورخان بطور کلی پذیرفته شد که کوریلانوس واقعا وجود داشته و زندگی کرده. همچنین ویلیام شکسپیر اثری تراژدی بر اساس زندگی این شخص نگاشته.

7) S.S Man : یا مردان اس اس (جوخه ی محافظت)شبه نظامی و بخشی  از جوخه ی مرگ وابسته به گشتاپو(سازمان پلیس مخفی آلمان نازی)که در زمان نازی های آلمان وجود داشت بودند.

8) Himmler : هاینریش هیملر.سرکرده ی گروه اس اس ها، سیاستمدار رده بالای نازی ها و دومین مرد قدرتمند آلمان نازی( 1900_1945 )

9) Pinetop Smith : کلارنس پاینتاپ اسمیت، پیانیست معروف سبک جاز.

 

 


دانلود فایل پی دی اف


2  20 Mar 2008 4:51  BARGARDAN   

هر کسی رویای خودش / شارل بودلر / داود میریونسی

 

زیر یک آسمان بزرگ خاکستری، در یک دشت پهناور غبارآلود، بدون راه، بدون چمنزار، بدون یک خار، بدون یک گزنه، با انسان هایی روبرو شدم که خمیده راه می رفتند.

هر یک از آنها روی پشت خود رویایی بزرگ حمل می کرد، به سنگینی یک کیسه ی آرد یا زغال، یا ساز و برگ یک پیاده نظام رومی.

اما این حیوان مهیب یک بار ساکن نبود ؛ برعکس، او انسان را با عضلات انعطاف پذیر و قوی خود احاطه کرده بود و رنج می داد ؛ چنگال های بزرگش را به دور سینه ی مرکب خود قفل کرده بود ؛ و سر وهم انگیزش بر بالای سر انسان قرار گرفته بود، مانند یکی از آن کلاهخودهای ترسناکی که جنگجویان قدیم امیدوار بودند با آنها به وحشت دشمن افزوده شود.

از یکی از این انسان ها سوال کردم، و از او پرسیدم این چنین به کجا می روند. به من پاسخ داد که او چیزی از این نمی داند، نه او، نه بقیه ؛ اما اینکه قطعا به جایی می روند، چون نیازی مقاومت ناپذیر آنها را به راه رفتن وامی داشت.

نکته ی قابل توجه: هیچ یک از این مسافران در مقابل این حیوان وحشی که از گردنشان آویزان شده و به پشتشان چسبیده بود عصبانی به نظر نمی رسیدند ؛ گویی که او را چنانکه قسمتی از خودشان شده باشد در نظر داشتند. همه ی این چهره های خسته و جدی هیچ نا امیدی را نشان نمی دادند ؛ زیر گنبد اندوهناک آسمان، پاهایی فرو رفته در خاک زمینی به غمگینی آسمان، با قیافه ی تسلیم کسانی که همیشه محکوم به امیدوار بودن هستند به سختی راه می رفتند.

و دسته از کنار من گذشت و در فضای افق پیش رفت، جایی که سطح مدور این سیاره خود را از کنجکاوی نگاه انسان پنهان می کند.

و در مدت چند لحظه مصرانه خواستم این راز را بفهمم ؛ اما به زودی بی تفاوتی مقاومت ناپذیری بر من چیره شد، و من را چنان به شدت از پای درآورد که آنها زیر رویاهای کمر شکنشان آنطور نبودند.

 

دانلود فایل پی دی اف

 


2  28 Sep 2007 3:18  BARGARDAN   

اندوه پاریس / شارل بودلر/ داود میر یونسی

 

" اندوه پاریس - Le Spleen de Paris " در سال 1869، دو سال بعد از مرگ خالقش، منتشر شد. بودلر نوشتن کتاب شعری به نثر را از سال 1857 طرح ریزی می کرد. او تا آخر عمرش برای تمام کردن این کتاب تلاش کرد. در زمان حیات او تقریبا تمامی اشعار این کتاب در مجلات گوناگون چاپ شد. بودلر پی در پی عنوان های مختلف برای این مجموعه انتخاب می کرد. در نهایت میان " اندوه پاریس " و " شعرهای کوتاه به نثر " دچار تردید گشت. اکنون هر دو عنوان برای این کتاب به کار برده می شود. متن کوتاه زیر از اشعار همین کتاب است.


آیینه

مردی وحشتناک وارد می شود و خود را در آیینه نگاه می کند.

<< - برای چه خودتان را در آیینه نگاه می کنید، با وجود اینکه شما نمی توانید خودتان را در آن جز با ناراحتی ببینید ؟ >>

مرد وحشتناک به من پاسخ می دهد : << - آقا، پس از اصول جاودانه ی 89، تمام مردان دارای حقوق برابر هستند ؛ بنابراین من حق دیدن خودم را در آیینه دارم ؛ با لذت یا ناراحتی، این نگاه چیزی جز آگاهی من نیست. >>

به نام احساسات نیک، بی شک من حق داشتم ؛ اما، با نگاه از چشم انداز قانون، او اشتباه نمی کرد.

 

 

دانلود فایل پی دی اف

 

 

2  27 Aug 2007 18:54  BARGARDAN   

رومئو و ژولیت / ریچارد براتیگان/ لیلا فیاضی

 

 

اگر برایم بمیری

 

میمیرم برایت

 

و قبرهای ما مانند دو عاشقی خواهد شد که

 

لباسهایشان را با هم در لباسشویی می شویند.

 

اگر تو صابون بیاوری

من سفید کننده میاورم.


 

 

 

 


دانلود فایل پی دی اف

 


2  9 Aug 2007 12:50  BARGARDAN   

۳۰سنت ،2 گرداننده ،عشق / ریچارد براتیگان/ لیلا فیاضی

 

 

سخت به تو فکر می کنم

 

سوار اتوبوس می شوم

 

30 سنت کرایه می دهم

 

و از راننده می خواهم دو بار مرا بگرداند

 

قبل از کشف اینکه تنهایم.


 

 

 

 


دانلود فایل پی دی اف

 

 

 

2  5 Aug 2007 17:45  BARGARDAN   

در قرن بیستم زندگی می کنم / ریچارد براتیگان/ لیلا فیاضی

 

 

در قرن بیستم زندگی می کنم

 

 

 

تواینجا کنارم دراز می کشی

 

وقتی خوابت می گیرد پکر می شو ی

 

هیچ کاری نمی توانم برایت بکنم

 

 مایوس می شوم

 

 

 

آنقدر زیبایی

 

که نمی توانم دست ازتوصیفت بردارم

 

هیچ کاری نمی توانم بکنم

 

تا وقتی خوابی  شادت کنم.

 

 

 

 

 

شعر عشق

 

چقدر زیباست

وقتی صبح بیدار شوی

تنها

و مجبور نباشی به کسی بگویی

دوستش داری

وقتی دوستش نداری

دیگر.

 

 


دانلود فایل پی دی اف
 

 

 

 

2  24 Jul 2007 14:21  BARGARDAN   

مرگ بیچارگان / شارل بودلر/ داود میر یونسی

 

شارل بودلر در بخش " مرگ - La Mort " از کتاب گلهای رنج به سه روایت از ((مرگ)) در سه شعر کوتاه می پردازد. " مرگ بیچارگان - La mort des pauvres " یکی از این سه است. دو  شعر دیگر را در مطالب بعدی وبلاگ بخوانید.

 

مرگ بیچارگان

افسوس

این است مرگ که آرامش می بخشد، و زنده می کند

هدف زندگی و تنها امید

که مانند اکسیری ما را مست، بالا می برد

و به ما شجاعت راه رفتن تا غروب را می دهد

 

 

میان طوفان

 برف

 و یخبندان

نوری است لرزان در افق سیاه مان

مسافرخانه ی نامدار کتاب

جایی که می توانیم،

 بخوریم

 بخوابیم

 و بنشینیم

 

فرشته ای است که میان انگشتان کهربایی اش

خواب و خوبی رویا های شورانگیز جای می گیرند

وبستر مردم فقیر و لخت را مرتب می کند

 

 

این شکوه خدایان است انبار راز

این سرمایه ی بیچاره است و سرزمین باستانی اش

این ایوان رو باز است بر روی آسمان های ناشناخته


 

 


دانلود فایل پی دی اف
 

2  22 Jul 2007 13:20  BARGARDAN   

روح شراب/ شارل بودلر/ داود میر یونسی
 

مجموعه اشعار " گل های رنج - Les Fleurs du mal " مشهورترین اثر شارل بودلر (Charles Baudelaire, 18۶۷-1۸۲۱) شاعر بزرگ فرانسوی است که چاپ اول آن شامل پنج بخش می باشد. شعر زیر از بخش چهارم همین مجموعه به نام " شراب - Le Vin " انتخاب شده است:

روح شراب

در یک غروب، روح شراب از درون بطری ها آواز سرداده بود :
" انسان، تو را ترغیب می کنم، ای محروم عزیز،
به زندان جام ام و موم سرخ رنگم،
به آوازی پر از روشنایی و همبستگی !

می دانم که روی تپه ای آتشین،
چه مقدار از اندوه و مشقت
و چه بسیار آفتاب سوزناک باید،
برای بوجود آوردنم و دمیده شدن روح درون من ؛
اما من ناسپاس و شرور نخواهم بود،

زیرا زمانی که در گلوی مردی فرسوده از رنج و تلاش پایین می روم
شادی بی کرانی احساس می کنم،
و سینه ی گرم او آرامگاهی خوش آیند است
جایگاهی بسیار لذت بخش تر از سردابه های خودم.

آیا می شنوی طنین ترجیع بندهای یکشنبه را
و امید را که در سینه ی تپنده ی من زمزمه می شود ؟
آرنج ها روی میز و آستین هایت چین می خورند،
مرا ستایش خواهی کرد و خوشنود خواهی بود ؛

من به چشمان همسرت نور شادمانی خواهم بخشید ؛
نیرو و شادابی پسرت را به او باز خواهم گرداند
و برای این قهرمان نحیف زندگی روغنی خواهم بود
که ماهیچه های مبارزش را استوار می سازد.

درون تو من گیاه جاودانگی را خواهم پرورد،
از دانه ی پاشیده شده توسط بذر افشان ابدی،
تا که از عشق ما شعر متولد شود
که همانند گلی کمیاب به سوی خدا فوران خواهد کرد ! "

 

 

دانلود فایل پی دی اف

 

 

2  13 Jul 2007 4:32  BARGARDAN   

در موسسه فناوری کالیفرنیا / ریچارد براتیگان/ لیلا فیاضی

 

در موسسه فناوری کالیفرنیا 

 

اهمیتی نمی دهم

 

که این بچه ها چقدر زبل وملعون اند:

خسته ام. 

 

 

 

 

همه می خواهند با یک نفر دیگر بخوابند

آنها برای گروه صف می کشند

 

پس من با تو می خوابم

آنها دلشان برای ما تنگ نخواهد شد

 

 

 

رنگ مثل شروع

 

 

عشق را فراموش کن

 

می خواهم بمیرم

 

در بلوند موهات.

 

دانلود فایل پی دی اف

 

 

2  6 Jul 2007 21:56  BARGARDAN   

عشق کار بی اهمیتی است، چونکه می توانیم بی نهایت انجامش دهیم / آلفرد ژاری/ داود میر یونسی
 

آلفرد ژاری(Alfred Jarry) شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس سمبولیست فرانسوی در روز 8 سپتامبر 1873 متولد شد. بیشترین شهرت وی حاصل نگارش نمایشنامه ی شاه اوبو(Ubu Roi) می باشد که اغلب به عنوان اولین اثر در تئاتر ابزورد شناخته می شود. بعد ها ساموئل بکت و اوژن یونسکو تأثیراتی از او دریافت کرده اند. از او حتی به عنوان یکی از اسلاف سوررئالیسم نام برده می شود. همچنین آثار او گاهی اولین کارها را در زمینه ی ادبیات پوچ گرا ارائه می نمایند.

او در سن 15 سالگی همراه با یکی از دوستانش نمایشنامه ای به نام "لهستانی ها" نوشتند و آن را با عروسک خیمه شب بازی اجرا کردند. این نمایشنامه که برای مسخره کردن معلم فیزیک شان نوشته شده بود بعد ها مبنای نمایشنامه ی شاه اوبو شد. شخصیت اصلی آن پدر هِب که یک کودن شکم گنده با سه دندان که یکی از سنگ، یکی از آهن و یکی از چوب است می باشد، با تنها یک گوش تاشو و یک بدن کج و ناقص. پدر هب در شاه اوبو تبدیل به اوبو می شود که یکی از هیولاوار ترین و حیرت آور ترین شخصیت ها در ادبیات فرانسه به شمار میرود.

ژاری همیشه یک تپانچه ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: "اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم" (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت). آلفرد ژاری بنیان گذار دانشی به نام "پاتافیزیک" است. پاتافیزیک با قوانینی سروکار دارد که در آنها استثناء ها حکمرانی می کنند و می خواهد شرحی باشد بر جهان تکمیلی. در پاتافیزیک هر رویدادی در جهان به عنوان اتفاقی فوق العاده شناخته می شود.

در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره ای افسانه ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. گیوم آپولینر، آندره سالمون و ماکس ژاکوب اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او پابلو پیکاسو مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در 1 نوامبر 1907 بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر پاریس درگذشت. گفته می شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک خلال دندان بوده است.


 

شعری از آلفرد ژاری:

 

نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.

 

نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.

علامت ها رقصان و مست وشعله های دیگر

در صفحه ای خالی، شاد می درخشند

بقیه پشت هم چسپبیده کلاغ های بند باز

 

در افقی پوشیده از برف، منقار های هیزشان را باز می کنند.

کتاب درخت بزرگی ست سر در آورده از قبر

وهمینطور برگهایش از کیسه که خالی می شوند

باد حریص را به دزدی وا می دارد

و دسته دسته دور می شوند

 

تنه اش بدنی است شبیه ماندراگور۱

میوه های زنده اش لوبیا های فیثاغورث۲

در آوریل برگ هایش بر او سبز می شوند

 

پیشگویی های طلایی را که حفظ می کنند.

فقط روح گیر می تواند بی خطر بخواند

نیمه شب در کورسوی شعله های شمع.

 

 

۱- مهرگیاه - گیاهی است با ظاهری شبیه به بدن انسان
۲- فیثاغورث خوردن لوبیا را منع میکرد

 

 


دانلود فایل پی دی اف

 

 

2  5 Jul 2007 15:50  BARGARDAN   

 
Bargardan ترجمه translation شعر poet داستان story برگردان