X
تبلیغات
B A R G A R D A N

B A R G A R D A N

Never cared for what they say

 

 

 

اگر می دانستم به کسی پاسخ میدهم که هماره

به جهان باز می گردد، این شعله از سوختن باز می ایستاد. ـ

لیکن چون هیچ کس زین اعماق زنده باز نمی گردد هرگز، ـ

اگر آنچه بشنیده ام صادق است، بی هیچ ترسی از رسوایی پاسخت خواهم گفت. [«دوزخ»، دانته] ـ

 

بگذار برویم پس، من و تو، ـ

آن دم که غروب گستریده بر آسمان

چون بیماری بیهوش روی تخت؛ ـ

بگذار برویم، از میان خیابان های نیمه متروک، ـ

انزوای پر همهمه ی شب های بیخوابی

در هتل های ارزان یک شبه

و رستوران های خاک اره پوشیده با پوسته های صدف: ـ

خیابان هایی که چون نشانوند ملالت بارِ قصدی خائنانه

تو را به پرسشی جان فرسا هدایت می کند . . . ـ

آه، نپرس، «چیست آن؟» ـ

بگذار برویم و به دیدار هم رسیم. ـ

 

در اتاق زنان می آیند و می روند

از میکل آنز می گویند. ـ

 

مه زردی که به قاب های پنجره پشت می ساید 

دود زردی که به قاب های پنجره پوزه می ساید

زبان لیسید بر نبش های غروب، ـ

درنگ کرد بر آبگیرهایی که در زهکش ها می ایستند

دوده ای که از تنوره ها می ریخت بر پشت ریخت، ـ

لغزید به تراس، با خیزی به ناگه، ـ

و دید این شب نرم اکتبر بوده است، ـ

آنی به گرد خانه پیچید، و به خواب رفت. ـ

 

و براستی زمانی خواهد بود

برای دود زردی که بر خیابان می سُرد، ـ

به قاب های پنجره پشت می ساید؛ ـ

زمانی خواهد بود، زمانی خواهد بود

تا چهره ای بیارایی  برای ملاقات چهره هایی که ملاقات می کنی، ـ

زمانی خواهد بود از برای قتل و خلق، ـ

و زمانی برای کارها و روزهای دست هایی که

پرسشی برداشته و بر بشقابت می چکانند؛ ـ

زمانی برای تو و زمانی برای من، ـ

و زمانی هنوز برای یکصد تردید، ـ

و یکصد تصور و یکصد تجدید، ـ

پیش از خوردن یک تکه تست و چای. ـ

 

در اتاق زنان می آیند و می روند

از میکل آنژ می گویند. ـ

 

و براستی زمانی خواهد بود

تا در شگفت شوم، «آیا من شهامتش را دارم؟» و، «آیا من شهامتش را دارم؟» ـ

زمانی تا بازگردم و از پله ها پایین آیم، ـ

با نقطه ای تاس در میان موهایم، ـ

[آنان خواهند گفت: «موهایش چقدر کم پشت!»] ـ

کت صبحگاهی ام، یقه ام به سختی زیر چانه ام استوار، ـ

کراواتم باشکوه و باحیا، اما ایستاده با سنجاقی زار 

[آنان خواهند گفت: «ولی بازو و ساق هایش چقدر نزار!»] ـ

آیا شهامتش را دارم

تا جهان را بر هم زنم؟ ـ

در یک دقیقه زمانی است

برای تصمیم ها و تجدید نظرهایی که در دقیقه واژگون می شوند. ـ

 

برای من که آنان را شناخته ام از پیش، آنان را شناخته ام: ـ

غروب ها را، صبح ها را، عصرها را شناخته ام، ـ

زندگی ام را با قاشق قهوه پیمانه کرده ام، ـ

صداهایی مردنی می شناسم با سقوطی مردنی

به زیر موسیقی که از اتاق کناری به گوش می رسد. ـ

پس چگونه مسلم بدانم؟ ـ

 

و من که چشم ها را شناخته ام از پیش، آنان را شناخته ام

چشم هایی که تو را در تعبیری تنظیم شده تثبیت می کنند، ـ

و آن دم که من تنظیم شده ام، هرز روئیده بر یک سنجاق، ـ

آن دم که سنجاق شده ام بر دیوار و می لولم، ـ

پس چگونه شروع کنم

به تف کردن تفاله ی روزها و راه هایم؟ ـ

و چگونه مسلم بدانم؟ ـ

 

و من که بازوها را شناخته ام از پیش، آنان را شناخته ام

بازوهایی که دستبند بسته و سپید و عریان اند

[اما در روشنایی چراغ، ناتوان در برابر روشنایی موهای قهوه ای!] ـ

رایحه ی لباسی است

که مرا بدینسان گیج می کند؟ ـ

بازوهایی که در امتداد یک میز می آرمند، یا گرد شالی می پیچند. ـ

پس مسلم بدانم؟ ـ

و چگونه شروع کنم؟ ـ

 

آیا خواهم گفت، که در گرگ و میش از میان خیابان های باریک ره سپرده ام

و دودی را نگریستم که از پیپ های مردان تنها بر می خاست [مردانی] با پیراهن های آستین بلند، ـ

خم شده از پنجره ها؟ ـ

بایست به جفت چنگال خشنی بدل می شدم

که کف دریاهای خاموش را می درید. ـ

 

و عصر، غروب، بدینسان آرام می خوابد. ـ

تسلی یافته با انگشت هایی کشیده، ـ

خوابیده ... خسته ... یا وانمود می کند به بیماری، ـ

دراز کشیده بر کف اتاق، اینجا کنار تو و من.

پس از چای و کیک ها و یخ ها، آیا

یارای آن خواهم داشت تا لحظه را به بحرانش بکشانم؟ ـ

گرچه گریسته ام و روزه گرفته ام، گریسته ام و دعا کرده ام، ـ

گرچه سرم (که اندکی تاس شده) را دیده ام که درون یک سینی آورده اند، ـ

من پیامبر نیستم و اینجا هم چیز مهمی در کار نیست؛ ـ

من لحظه ی سوسوی عظمت ام را دیده ام، ـ

و من نوکر ابدی را دیده ام که کتم را نگه داشته، و پوزخند می زند، ـ

و خلاصه اینکه من ترسیده بودم. ـ

 

و آیا ارزشش را داشت، پس از همه چیز، ـ

پس از فنجان ها، مارمالاد، چای، ـ

میان چینی، میان حرف تو و من، ـ

ارزشش را داشت آیا، ـ

که مسئله را با لبخندی مطرح می کردم، ـ

که جهان را در توپی می فشردم، ـ

که آن را در پرسشی جان فرسا می پیچاندم، ـ

تا چنین می گفتم: «من لازاروس ام، از جهان مردگان آمده ام، ـ

برگشته ام تا همه چیز را برایت بازگویم، همه چیز را برایت باز خواهم گفت» ـ

اگر کسی که سرش را بر بالشی می گذارد

بگوید: «به هیچ وجه منظور من این نبود

منظور من این نبود، به هیچ وجه.» ـ

 

و آیا ارزشش را داشت، پس از همه چیز، ـ

ارزشش را داشت آیا، ـ

پس از غروب های آفتاب و حیاط های خلوت و خیابان های باران پوش، ـ

پس از رمان ها، پس از فنجان های چای، پس از دامن هایی که بر کف اتاق کشیده می شدند

و این و چیزهایی بیش از این؟ ـ

گفتن اینکه چه منظوری داشتم ناممکن است! ـ

اما توگویی فانوسی جادویی طرح عصب ها بر پرده ای می اندازد: ـ

ارزشش را داشت آیا، ـ

اگر کسی که بالشی را مرتب می کند و یا شالی را به کنار می اندازد، ـ

و به سوی پنجره می چرخد، بگوید: ـ

«منظور من این نبود، به هیچ وجه، ـ

به هیچ وجه منظور من این نبود.» ـ

 

نه من شاهزاده هملت نیستم، هرگز نبوده ام؛ ـ

من یک ملازم ام، کسی که حرکتی را

برجسته خواهم کرد، یک یا دو صحنه را آغاز می کنم، ـ

به شاهزاده مشاوره می دهم، بی شک، یک آلت ساده، ـ

محترمانه، خرسند از به کار رفتن، ـ

با سیاست، هوشیار، و باریک بین؛ ـ

سرشار از جملات قصار، ولو اندکی کودن؛ ـ

گاهی، براستی، اغلب مضحک

اغلب، گاهی، ابله.

 

من پیر می شوم... پیر می شوم... ـ

پایین شلوارهایم را تا خواهم زد. ـ

 

آیا موهایم را به پشت سرم بریزم؟ آیا شهامت خوردن یک هلو را دارم؟ ـ

شلوارهای فلانل سپید می پوشم، و در کنار ساحل قدم می زنم.  ـ

من آواز پریان را شنیده ام، آوازی که برای هم می خواندند. ـ

 

فکر نمی کنم آنان برای من می خوانند. ـ

 

من آنان را دیده ام که بر موج ها سوار می شوند

موهای سپید موج ها را به پشت سر ورم کرده شان شانه می زنند

آن دم که باد بر آب های سپید و سیاه می وزد. ـ

 

ما در حفره های دریا دم آخر را گذرانده ایم

با دختران دریایی که تاجی از جلبک های سرخ و قهوه ای به سر دارند

تا آن دم که صداهای بشری بیدارمان می کند، و ما غرق می شویم. ـ

 

+ نوشته شده در  26 Nov 2011ساعت 1:56 AM  توسط گروه مترجمان 

متن پیش رو، ترجمه ی صفحات 194 تا 196 کتاب «گفت و گوی بی پایان» موریس بلانشو است. هرچند، در نگاه نخست برکندن این بخش از کتاب، تصویری مبهم و انتزاعی از بحث مورد نظر بلانشو ارائه می دهد؛ اما در عین حال، این صفحات مختصر در بر دارنده ی یکی از مهم ترین ترم های بلانشو هستند، یعنی «فراموشی». او در این صفحات فراموشی را توصیف نموده و در بخش دیگر، به توصیف قرابت ها و وابستگی های فراموشی و ایده ی حبس یا زندان فوکو می پردازد. ـ

 

 

فراموشی [1]: نا-حضور، نا-غیاب.

در معرض فراموشی قرار گرفتن با آنچه پنهان می شود، مطابق است. فراموشی، در ازاء هر رخداد [2] فراموش شده ای، رخداد فراموشی است. فراموش کردن یک واژه مواجه شدن با امکانی است که می توان یکسره گفتار را به فراموشی سپرد، نزدیک ماندن به گفتار گو اینکه فراموش شده باشد، و همچنین نزدیکی به فراموشی به مثابه ی گفتار. فراموشی زبان را وا می دارد تا در تمامیتش، با جمع آوردن خود گرد واژه ی فراموش شده، ظهور کند.

در فراموشی چیزی وجود دارد که از ما روی بر می گرداند، انحرافی [3] که از خود فراموشی ناشی می شود. رابطه ای میان انحراف گفتار و انحراف فراموشی وجود دارد. از این رو است که آن [انحراف] را دنبال می کند، حتی با گفتن چیزی که فراموش شده، گفتار فراموشی را ناکام نمی گذارد، لیکن از جانب خود سخن می گوید.

***

حرکت فراموشی.

یک. آن دم که ما در حال از کف دادن یک واژه ی فراموش شده هستیم، واژه هنوز هم خودش را بواسطه ی این فقدان نمایان می سازد؛ ما واژه را به مثابه ی چیزی فراموش شده در دست داریم، و از این رو آن را در غیاب باز اظهار می کنیم، به نظر می رسد کلمه ساخته شده است تا پر کند و مکانش به نظر ساخته شده است تا پنهان کند. ما در واژه ی فراموش شده فضایی را تصرف می کنیم، بواسطه ی آنچه واژه از آن سخن می گوید، و در حال ما را به سکوتش، دسترس ناپذیری اش، منع شدگی اش و معنای هنوز نهفته اش باز می گرداند.

در فراموشی یک واژه، ما در می یابیم که ظرفیت فراموش کردن برای گفتن الزامی است. ما سخن می گوییم چراکه ما قدرت فراموش کردن داریم، و گفتاری که یکسره در وضعیتی سودمندگرایانه در برابر فراموشی عملی می شود (تمام گفتار یادآوری، دانش دایره المعارفی) خطرِ ـ خطری در عین حال ضروری ـ کم اثر کردن گفتار را نشان می دهد. گفتار از این رو، هرگز نبایستی که وابستگی اسرار آمیزش را با فراموش کردن فراموش کند؛ بدین معنا که، بایستی عمیق تر فراموش کند، در فراموشی، در رابطه با سرخوردگی یی که به بی توجهی [4] تعلق می یابد، خودش را نگه دارد.

دو. آن دم که در می یابیم که ما بدین خاطر [سخن] می گوییم که قادر به فراموش کردن ایم، در می یابیم که این قابلیت-فراموش-کردن منحصراً به محدوده ی امکان تعلق نمی یابد. از یک سو، فراموشی یک ظرفیت است: ما قادر هستیم تا فراموش کنیم و، در نتیجه، قادر به زندگی کردن، عمل کردن، کار کردن، و به یاد آوردن ـ اکنونی بودن، هستیم: از این رو ما قادریم تا سودمندانه سخن بگوییم. از دیگر سو، فراموشی می گریزد. رهایی می جوید. این، به سادگی این معنا را در بر نمی گیرد که بواسطه ی فراموشی امکانی از ما گرفته شده و ضعفی معین آشکار شده است، لیکن بیشتر از اینکه امکان فراموشی باشد، لغزش به بیرون از امکان است. در همان زمان، هنگامیکه ما فراموشی را به مثابه ی یک قدرت به کار می گیریم، ظرفیت فراموش کردن ما را به یک فراموشی بدون قدرت می غلتاند، به حرکتی که می لغزد و در می کشد: خود انحراف.

***

زمان پریشانی: یک فراموشی بدون فراموشی، بدون امکان فراموشی.

***

«فراموش کردن آنچیزی که خود را جدای از غیاب و جدای از حضور نگه می دارد، و با این حال موجب می شود توأمان غیاب و حضور بواسطه ی ضرورت فراموشی پیش آیند؛ این حرکت تعلیق است که بایستی برای به انجام رساندن دنبال کرده باشیم. ـ فراموش کردن همه چیز، پس؟ ـ حقیقتاً نه همه چیز؛ و چگونه آدمی می تواند همه چیز را فراموش کند، نظر به اینکه «همه چیز»، بعلاوه، متضمن همان «واقعیت» فراموشی است، که به منزله ی یک پیامد به کنش تعیین شده و محروم مانده از فهم امر کلی، تقلیل یافته است؟ ـ تو گویی فراموش کردن همه چیز باید فراموش کردن فراموشی باشد. ـ فراموش کردن فراموش شده: هر گاه من فراموش می کنم، کاری نمی کنم جز اینکه فراموش کنم که در حال فراموش کردن ام. گرچه، وارد شدن به درون این حرکت افزاینده، دوباره فراموش کردن نیست؛ این فراموش کردن در فراموشی عمق فراموشی است، فراموش کردن عمیق تر با روی گرداندن از این عمق که فاقد هر امکانی از هستی است که به ذیل آن آورده شده است. ـ پس ما باید در جایی دیگر دست به جستجو بزنیم. ـ ما باید همان چیز را جستجو کنیم، و به رخدادی دست یازیم که نباید به فراموشی سپرده شود، و با این حال صرفاً بواسطه ی نامتعین بودن فراموشی متعین شود. ـ مردن ممکن است پاسخ خوبی به نظر آید. کسی که می میرد با فراموشی به پایان می رسد، و مرگ رخدادی است که در به انجام رسیدن فراموشی حاضر می شود. ـ فراموش کردن مردن گاهی اوقات مردن، گاهی فراموش کردن، و پس از آن، مردن و فراموش کردن است. اما چه رابطه ای میان این دو حرکت وجود دارد؟ ما نمی دانیم. معمای این رابطه، معمای ناممکنی است.»

***

فراموش کردن مرگ احاله کردن خود به شیوه ی فرار و بی پروا به امکانی که باید مرگ خوانده شود، نیست؛ به عکس، این وارد شدن به درون رخدادی است که ضرورتاً ناموثق است، یک حضور بدون حضور، یک آزمون بدون امکان. به واسطه ی حرکتی که در می کشد (فراموشی)، به خودمان این اجازه را می دهیم که به سوی آنچه رهایی می جوید (مرگ) باز گردیم، گرچه تنها برخورد موثق با این رخداد ناموثق به فراموشی تعلق گرفته است. فراموشی، مرگ: انحراف بی قید و شرط. زمان اکنون فراموشی حدود فضای نامحدودی را تعیین می کند که به فقدان حضور معطوف می شود.

نگه داشتن خود در نقطه ای که گفتار به فراموشی اجازه می دهد تا در پراکندگی اش جمع شود و به گفتار آید.

 

 

 

 The Infinite Conversation , trans. S. Hanson (University of Minnesota Press , Minneapolis and London , 1993 ) .

 

یادداشت ها:

1.Forgetting

2.Event

3.Detour 

4.Forgetfulness  

+ نوشته شده در  22 Nov 2011ساعت 9:13 PM  توسط گروه مترجمان 

می دانیم ، در لحظه ای معین، باید از رخدادهای عمومی، امتناع کنیم. امتناع مطلق است، قاطع است. مشاجره نمی کند، دلایلش را به صدا در نمی آورد. چراکه خاموش و منزوی است، حتی آن زمانکه خود را، در پهنه ی روشنای روز، آنچنانکه باید، اثبات می کند. آنانکه امتناع می کنند و آنانکه با نیروی امتناع برابر شده اند، می دانند که با یکدیگر متفق نیستند. زمان تصریح بهم پیوستن صریحاً آن لحظه ای است که آنها از آن محروم شده اند. آنچه برای شان باقی مانده، امتناع تقلیل ناپذیر، دوستی این نه ی معین، تزلزل ناپذیر و سخت است که آنها را در کنار هم و متحد نگه می دارد. ـ

حرکت امتناع، نادر و دشوار است، هم اندازه و یکسان است، برای هر یک از مایی که آن را فرا چنگ آورده ایم. چرا دشوار؟ از این رو که آدمی نه تنها از بدتر، بلکه باید از آنچه معقول به نظر می رسد، آن راه حلی که می توان در خورش دانست نیز امتناع کند. در 1940، امتناع نمی بایست دربرابر نیروی مهاجم اعمال می شد (که نپذیرفتنش یک داده بود)، بلکه باید در برابر فرصتی که پیر صلح اندیش، نمی توانست آنرا، بدون نیک فرجامی و بدون توجیه، ارائه کند، انجام می گرفت. هجده سال بعد، لزوم امتناع نه در خصوص رخدادهای 13 می (که می شد در آنها و از آنها امتناع کرد)، بلکه در برابر قدرتی برخاست که بواسطه ی اقتدار یگانه ی یک نام، مدعی مصالحه ی آبرومندانه ی ما، با رخدادها بود. ـ

آنچه از آن امتناع می کنیم بی ارزش یا بی اهمیت نیست. براستی، از این رو است، که امتناع ضروری است. دلیلی وجود دارد که ما دیگر آن را نخواهیم پذیرفت، نمودی از یک عقل سلیم وجود دارد که ما را منزجر می سازد، پیشنهادی برای سازش و مصالحه وجود دارد که بدان گوش نخواهیم سپرد. یک شکستگی رخ داده است. ما به خلوصی احاله شده ایم که دیگر همدستی را تاب نمی آورد. ـ

هنگامی که امتناع می کنیم، ما بواسطه ی حرکتی که تا حد امکان بدون تحقیر، بدون تمجید، و بی نام است، امتناع می کنیم، چراکه قدرت امتناع کردن نمی تواند از ما، تنها از نام ما سر بر آرد، بلکه از همان آغاز ناچیزی ناشی می شود که نخست، به آنهایی که توان سخن گفتن ندارند، تعلق می یابد. آدمی خواهد گفت که امروز امتناع بسیار ساده است، برای آنکه اعمال این قدرت خطر چندانی را در پی ندارد. بی تردید، این امر برای بسیاری از ما، صادق است. گرچه، من باور دارم که امتناع کردن به هیچ رو ساده نیست، و ما باید امتناع را، با خشونت اندیشه و فروتنی بیان بیاموزیم، تا قدرت امتناع کردن را - که از این پس هر یک از اعلامیه های مان باید پذیرای آن باشند - سالم نگاه داریم.

پ.ن: این متن یکی از یادداشت های کوتاهی است که بلانشو در یکی از نشریات راست فرانسه منتشر کرده است. توصیفی که خود او از این متن ارائه می کند، این چنین است: «این متن کوتاه... اندکی پس از اینکه ژنرال دو گول به قدرت رسید منتشر شد؛ بازگشت به قدرتی که نه بواسطه ی مقاومت بلکه این بار بواسطه ی مزدوران حاصل شده بود». ـ

 

بلانشو، امتناع را بواسطه ی یک کنش سیاسی به کار می گیرد، نسبت به رخدادهایی که از روی و با اتکا به نیروهای مصالحه، شبح نوعی اتصال و اتفاق را در ما بر می انگیزند. بی شک، او نوعی اخلاق سیاسی را مد نظر دارد، اخلاقی در واقع متوسل به نوعی غیراخلاقی بودن، که از دیگری [بزرگ]، از چهره ی بی تصویر او امتناع می کند، تا به چهره ی خاموش دیگری روی آورد. ـ

 

 

friendship / m.blanchot / trns by elizabeth rottenberg


+ نوشته شده در  22 Nov 2011ساعت 9:8 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

یک

 

به بهشت نایل شدم و بهشت شهد دار بود

و به طور غم افزایی شیرین

اجسام غار و غور کنان به زانوهایم چسبیده بودند

از همه اجسام سنت مایکل چسبناک تر بود

او را گرفتم و روی سرم چسباندمش

خدا را یک مگس کش غول پیکر یافتم

از طریقتش بیرون ماندم

پیاده گز می کردم جایی را که همه چیز آنجا بوی شکلات سوخته میداد

در ضمن سنت مایکل هم سرش با شمشیرش گرم بود

یکسره موهایم را شخم می زد

دانته را پیدا کردم لخت و عور ایستاده بود روی یک حباب عسل

خرس ها ران هایش را لیس میزدند

شمشیر سنت مایکل را قاپ زدم

و خودم را در یک چسبندگی مدور و عظیم به چهار قسمت تقسیم کردم.

لاشه ام سطح یک سکون کشدار را لمس کرد.

مثل شلیکی از یک قلاب سنگ

لاشه ام در مقابل مگس کش ایزدی به دوران افتاد.

پاهایم در میان چند خیسی تصور نشدنی نشست کردند.

سرم، هر چند با سنگینی سنت مایکل سنگینی میکرد،

اما نیفتاد.

لایه های رقیق صمغ رنگارنگ

آویزانش کرده بودند آنجا.

روحم با لاشه ی اسیرم از کار افتاده بود.

کشیدم! هل دادم! به چپ و راست غلتاندمش!

کوبیده شد! لهیده شد! جدا نمیشد!

نزاع یک ابدیت!

یک ابدیت کشیدنی! هل دادنی!

برگشت به سرم،

سنت مایکل کاسه ی سرم را خشک مکیده بود!

جمجمه!

جمجمه ی من!

تنها جمجمه ای که در بهشت بود!

برگشت به پاهایم.

سنت پیتر صندل هایش را با زانوهایم برق می انداخت!

روی او پریدم!

صورتش را در شیرینی عسل مارمالاد له کردم!

زیر هر دستی گریختم من با پاهایم!

پلیس بهشت تند و تیز در تعیقیب بود!

من در آبگوشت سن فرانسیس مخفی شدم!

نفس نفس زنان در قنادی شرافت او

زیر گریه زدم و ساق های ترسیده ام را بغل کردم.

 

 

 

 

 

دو.

 

پاره ام کردند.

پاهایم را بیرون کشیدند.

در افلاک یک کـون محکوم ام کردند.

زندان یک ابدیت!

یک ابدیت رنج! قاه قاه خندیدنی!

تحمیل شده با لباس خاکی قدیسین

برای فرار نقشه کشیدم.

کاسه صبرم لبریز شد

برای فرار نقشه کشیدم.

در صعود از کوههای ناممکن نقشه کشیدم.

زیر ضربات شلاقهای باکره نقشه کشیدم.

در برابر صدای لذت آسمانی نقشه کشیدم.

در برابر صدای زمین نقشه کشیدم،

شیون بچه ها،

فریاد مردها،

تق تق تابوت ها،

برای فرار نقشه کشیدم.

خدا مشغول از این دست به آن دست دادن افلاک بود.

زمانش فرا رسیده بود.

آرواره هایم را شکافتم.

پاهایم را شکستم.

شکم را روی خیش آویزان کردم،

روی چنگک،

روی داس.

روحم از لابلای زخم ها تراوش کرد.

یک روح کامل شکل گرفت.

من از لاشه ی شکنجه ام برخاستم.

من در حاشیه ی بهشت ایستادم.

و قسم می خورم که آن ملک عظیم به لرزه افتاد

وقتی که من، آزاد

هبوط کردم.



+ نوشته شده در  5 Jul 2011ساعت 2:19 AM  توسط گروه مترجمان 


1

من چه کسی هستم؟

از کجا می آیم؟

من آنتونن آرتو هستم

و اگر اینرا بگویم

همانطور که میدانم چگونه بگویم

بدن فعلی ام را فورا میبینی

که خرد و خاکشیر میشود

و تحت تسلط ده هزار ظاهر بدنام

یک بدن جدید گرد هم میاید

که بواسطه ی آن هرگز نمیتوانی

دوباره فراموشم کنی.




2.

من.. آنتونن آرتو ..پسرم

پدرم..مادرم...

و خودم هستم

ترازگر یک مقیاس ابله

که در شجره نامه ریشه کرده:

مقیاس پدرو مادر و نوزاد کوچولو

شیر دلمه بسته ازکون مادر بزرگ[است]

و خیلی بیشتر از پدر و مادر



+ نوشته شده در  22 Jun 2011ساعت 5:53 PM  توسط گروه مترجمان 

 

چطور است زندگی  با زنی دیگر

آسان تر است، نه؟ مثل پارو زدن قایقی نیست

در کم عمق ترین آب ها؟

یعنی رویای مرا به همین زودی فراموش کردی

 

رویای مرا، که جزیره ای بود شناور

نه بر آب ها- که بر آسمان؟

هی به خود نهیب می زنم که ما باید خواهران هم باشیم

نه فاسق یکدیگر! اما

 

چطور است زندگی با زنی

معمولی؟ زنی عامی؟

برای تو که تاج و تخت شاه بانویت را بر باد دادی

(بعد از آنکه خودش رهایشان کرد)؟

 

چطور است زندگی ات نارا حتی؟

غر می زنی؟ صبح ها چطور از خواب بیدار می شوی؟ چطور؟

این بار ابدی ابتذال را

چطور بر دوش می کشی ، مرد بیچاره من؟

 

"دیگر از جر و بحث و بگو مگو خسته شده ام

می خواهم تنها زندگی کنم ."

چطور است زندگی با زنی مثل باقی زن ها

برای تو ، که من، برگزیده بودمت؟

 

حتماً غذایت همیشه آماده است و به خورد و خوراکت بهتر می رسی، نه؟

اگر این زندگی ِ یکنواخت دلت را زد، شکایت نکن...

چطور است زندگی با زنی سطحی

برای تو که طور سینا را تسخیر کرده بودی ؟

 

چطور است زندگی ات با زنی بیگانه

با دنیای تو؟ بی­پرده می پرسم ، زیبا ست؟

آیا شرم مثل افسار زئوس

 بر پیشانی ات شلاق نمی زند؟

 

چطور است زندگی ات؟ سر حالی؟

خوش می گذرد؟ هنوز هم آواز می خوانی؟ هان؟

با این عذاب وجدان ابدی

چطور به کار هایت می رسی، مرد بیچاره؟

 

چطور است زندگی ات با کالایی

 بازاری ؟ خرید خوبی بود؟

بعد از مرمر بدخشان

زندگی ات با گرد و غبار چطور است؟

 

(بتی که از تخته سنگی ساخته شده بود

 تکه تکه شد!)

چطور است زندگی  با زن صد هزارم

برای تو که با لیلیث به سر می بردی

 

باالاخره سیر شدی

از تازگی کالاهای بازاری؟ حالا که از افسون جادویی من رو گردانده ای

چطور است زندگی ات با زنی

زمینی؟ زنی بی حس ِ

 

ششم ؟ به هر حال از زندگی ات راضی هستی ؟

نیستی ؟- در چاله ای که عمقی ندارد؟-

چطور است زندگی ات عزیزم؟

آیا به سختی زندگی من است با کسی دیگر؟

 



  توضیح مترجم:ترجمۀ خودم را  خیلی دوست ندارم. ولی چون این شعر را دوست دارم و روسی هم بلد نیستم٬ و از طرفی با ترجمه های انگلیسی آن هم نمی شود چندان ارتباطی برقرار کرد، ترجمه اش کردم. البته این ترجمه مربوط می شود به دست کم پنج سال پیش.  


+ نوشته شده در  16 Jun 2011ساعت 11:35 PM  توسط گروه مترجمان 

                  تکان دهنده ی تاریخ      ترمز زمان      تک تک شما   بمب

              عروسک گیتی   شکوه آسمان ربوده شده     نمی توانم از تو بی زار باشم

            چرا باید بی زار باشم    از صاعقه ی شیطانی     از استخوان لگن

         از کانون برآمده از یک میلیون سال قبل از میلاد    از گرز   وُ  شلاق   وُ  تبر

             منجنیق داوینچی   تبرزین کوچیز   وُ    تفنگ سرپر کیت داگر رتبن

               اسلحه ی مرگبار و افسرده ی  والرین   پوشکین   دلینجر   بوگارت

             و سن مایکلی بدون شمشیر سوخته    سن جرجی بدون نیزه وُ داودی بدون فلاخن

بمب   تو هم بی رحمی درست اندازه ی مردی که تو را آفرید  اما نه به قدر سرطان

همه از تو بی زار اند   همه ایی که نسبتاً مرده اند در تصادفات رانندگی برق گرفتگی وُ غرق شدن

          سقوط از پشت بام  صندلی الکتریکی   حمله ی قلبی   پیری وُ  پیری  وُ  وای بمب

                همه ایی که نسبتاً مرده اند با هرچیزی   بدون تو    انگشت مرگ آزادانه به سمت ما

 نشانه می رود   چه بمباران کنید چه نکنید   مرگ طولانی شده    چرا که افسردگی مطلق خودش

       را همه جا پخش کرده  من تو را می خوانم   ای بمب   بی عدالتی مرگ  کارناوال مرگ                   

          گوهر آبی مرگ    موتور این گردونه از کار می افتد    با مرگ خودش تصادف می کند

          متفاوت می شود   با کسی که     سراسیمه از نردبان یعقوب بالا می رود

     کسی که آخر سقوط می کند به مرگ   با نیش کبرایی که در کار نیست   با گوشت فاسد خوک

بعضی در باتلاق غرق می شوند  بعضی در دریا و بعضی دیگر  در موهای پرپشت مردی در نیمه شب

وای که اینجا مرگ ها شبیه پیرزن های جادوگر آرک اسکری اند    شبیه بوریس کارلوف اند

مرگ های بی احساس  شبیه تولد- مرگ وُ مرگ های  غمزده  شبیه  رنج پیر بووری

                مرگ های بی خیال شبیه کاپیتال   مجازات   و مرگ های باشکوه شبیه سناتورها

         مرگ های باور نکردنی شبیه    هارپو  مارکس    و   دختران مُد پوش         من

        درست نمی دانم  که مرگ های بمبی هولناک چه شکلی هستند      تنها می توانم تصور کنم

مرگ دیگری    در کار نیست       مسخره است            پیش بینی یک شهر

        شهر نیویورک      جریان های سرد و بی روح    که همه جا به چشم می خورند

 زیر گذرها   وُ   پناهگاه ها    علامت ها    علامت ها و کورکورانه به جلو رفتن بشریت  

       متکبرانه  خمیدگی پاشنه ها کلاه ها   چپه شدن های پی در پی وُ از یاد بردن شانه های همدیگر

                 زن ها نمی دانند   که با سبد خریدشان        چه کارهایی        می توانند بکنند

                     ماشین های گول زنی بی خیال   و   باز هم خطر سومین ریل راه آهن

                    برادران ریتز از برنکس       جلب شده در ترن A

                  پوسترهای اسکنلی که هر وقت نگاه شان کنی لبخند می زنند

                    مرگ های جنی  ساتیرها   بمب   مرگ های بمبی

                      قمری ها آسمان استانبول را استثمار می کنند

                        قدم های پروازی جگوار

                          به زودی در مقابل مجسمه ی ابوالهول در میان بارش برف شمالی

                                   پنگوئن ها در سینک ظرفشویی شیرجه می زنند

                                         نوک  امپایر استیت‌

                     مثل تیر در یکی از مزرعه های بروکلی سیسیل فرو می رود

ایفل در باغچه های ماگنولیا به شکل C در می آید

                                    سن سوفیا اطراف سودان پوست می اندازد

                                        وای از مرگ ورزشی   بمب سرگرمی

                                       معابد دوران باستان

                                     وقف ویرانه های باشکوه شان

                                       الکترون ها  پروتون ها  نوترون ها

                                         گرد آوری گیسوان هرسپرین

قدم زدن در خلیج دردناک آرکادیا

       پیوند خوردن با سکان داران مرمری

            قدم برداشتن در آخرین آمفی تئاتر

                   با هم سرایی احساس تمام مردم تروآ

                                روی دوش کشیدن مشعل هایی که با چوب سرو می سوزند

رقابت با پرهای کلاه زنان و پرچم های تبلیغاتی

                                  و با این همه هومر را نهایت اغواگری دانستن

                                    آهای   مهمان های مبهوت حال

                                     صاحبخانه های گذشته

                                نی و ماندولین     به هم می پیوندند

                                  نجوای هات داگ  سودا  زیتون  وُ  انگور

                                لباسی باشکوه از کهکشان راه شیری به تن

                                    تعاونی کارگران اداره وُ وای دکه های خوشبختی

                                   فریاد اِتری وُ هورا کشیدن

                                  پرستاران تمام وقت هزاران میلیونی

                                     دوزخ زئوسی

                                     شرط بندی هرمس در مسابقات رانندگی

                                      اسپیت بال بودا

                                    کارت قرمز برای عیسی

                                  سومین سرقت بزرگ مارتین لوتر

                                     مرگ پلانتریوم   بمب هوشیعانا

                                       فوران گل سرخ غایی و وای بمب بهاری

                                        بیا   با لباسخواب سبز دینامیتی ات

                                         با چشمان پاک طبیعت بی مخاطره

پیش از تو گذشته چادر سیاهی به تن کرده

   بعد از تو آینده با صدای بلند سلام می کند   ای بمب

جهیدن در باد نت های شیپور پوشیده از چمن

                                         شبیه روباه در صدای مشکوک شکارچی

                                            وقتی روباهی را در میان بیشه زار می بیند

                                            محدوده ات   دنیا   حصار    جغرافیا

                                          بمب خیزان وُ زیگ زاگ سرخوشی

           ستاره ها   دسته ای زنبور در ساک دستی خوش گذرانی ات

                                  فرشته گان چسبناک در پایکوبی آزادی ات

                چرخه های درخشش باران روی نیمکت پوچ خوابگاه ات

                                            تو بر حقی وُ ناظر    تو بر حقی

                                                  و خدایان همراه تو هستند

            حرارت هوشیعانا    شکوه روابط نامشروع

           بمب   تخریب وُ انفجار وُ آتش وُ شکاف   بمب

بمب  ابدیت هدف  یک کوره ی تصادفی

توسعه ی تکثیر شدن ات  محو شدن

چینش لاشه ها وُ ستاره ها وُ گورها وُ عناصر

در کنار دوره ای موهوم

                نعش    جهان روی سه پایه   لنگ وُ انگشت در دهان

بر فراز خودش   دراز دراز    نه مرده وُ نه زنده

در چشم متشنج و مات تو

    اگزوز و توفان غول های الهی

                                             در زهدانی ملقب به تو

استفراغ بود و نبود از   از کرم های غول پیکر

بشکاف و پاره کن شکم ات را ای بمب

از شکم ات دور از تعارفات این جماعت لاشخور

پیکار ته سیگار ها وُ انگشت و کفتار پولک دوزی شده ات

در امتداد حواشی فردوس

                                                 ای بمب ای چاه بازکن موعود

خدا      برهنگی پوچ بی خیال

در زیر دروغ باریک مکاشفات یوحنای طلق دار

                 او نمی تواند سرخوشی فلوت تو را بشنود  در روز تکفیرها

   با گوش های کر وُ پر از زگیلش

پادشاهی اش      یک ابدیت مومی

شیپورهای کیپ شده     ناترومپت هایش

فرشته گان مهر و موم شده       در اختیارش

                  یک خدای رعد و برقی          یک خدای مرده

ای بمب   بمب تو مقبره ی او

             برای این که خم  شوم روی میز دانش

برای آغشتن یک طالع بین به نثر اژدهایی

              تا کمی از بمب ها وُ جنگ ها وُ بمب های مخصوص بدانم

               تا  نتوانم متنفر باشم از چیزی که برای دوست داشتن نیاز دارم

                     برای اینکه نمی توانم زندگی کنم در جهانی لب ریز از رضایت

کودکی در پارک      زنی در حال مردن روی صندلی الکتریکی

                            دسته کم          می توانم همه چیز را به تخمم بگیرم

                         هر آنچه را که می دانم وُ نمی دانم   درست مثل پنهان کردن دردهایم

تا بگویم من یک شاعرم وُ به بشریت عشق می ورزم

واژه هایم را خوب می شناسم و از رسالتی که به مردم دارم آگاهم

               ناواژه هایم نیز کمتر از این چرندیات نیستند

      تا متنوع باشم

                مردی که دروغ های بزرگ طلایی را دنبال می کند

یا شاعری که در میان جسدهای درخشان پرسه می زند

یا اینکه تصور کنم خودم را

که یک کوسه ماهی شده ام ـ خواب دندانه دار یک مرد ـ خورنده ی رویاها

نیازی ندارم همه چیز را در باره ی بمب ها بدانم

           گیریم          سرخوشانه این طور احساس کنم

   که بمب ها کرم بوده اند

آیا نباید شک کنم      به اینکه روزی آن ها هم پروانه می شوند

 اینجا جهنمی برای بمب ها برپاست

برای آن ها    اینجا      همه را اینجا می بینم

               که روی ترکش ها نشسته اند و آواز می خوانند

                                       ترانه های آلمانی

      و دو ترانه ی آمریکایی که هیچ وقت به پایان نمی رسند

  اما باز هم می خواهند آواز بخوانند

           مخصوصاً ترانه های روسی و چینی

و شاید ترانه های آمریکایی بی پایان دیگر

     بمب کوچک بیچاره ی من   که هرگز

یک ترانه ی اسکیمویی نمی خوانی          دوستت دارم

    می خواهم یک آبنبات چوبی را

در حلق ات فرو کنم

کلاه گیسی با رشته های طلایی روی سر تاس ات داری

         و می خواهی پایین و بالا بپری

با من وُ هانسل وُ گرتل

در یک سکانس هالیوودی

            وای بمب در همه ی چیزهای دوست داشتنی و خوب

اشتراک مشتاقانه ی مادی و معنوی

وای پری چهر برگزیده

                                            از سرزمین باشکوه درختان

وای پاره ی بهشت

                  که هم به کوه و هم به خاکریز   خورشید را به یک اندازه می بخشی

                    من ایستاده ام          پشت در راهروی زنبق های خیالی ات

                 من برای ات رزهای باغ فردوس و مُشک های آرکادیا را می آورم

                               آرایش های مشهور حوریان بهشتی

به من خوشامد بگو            از این در باز شده ات نترسانم

             از خاطره ی خاکستری اشباح یخ زده ات

از جاکش های آب و هوای بی کران ات

                                                      از  ذوب زمینی بی رحم شان

      اوپنهایمر نشسته است

جایی در میان پاکت تیره ی روشنایی

           فِرمی خشکیده است در موزامبیک مرگ

انیشتین    دهان افسانه ایش

              تاج گلی که بر آن پوزبند بسته شده در ماه ـ سر سنگین قلاب ماهیگیری

              من را در بمب رها کن تا برخیزم از این حاملگی ـ کنج خیانت

         بدون ترس از جارو کردن ملت ها     از روی زمین

                وای بمب   من دوستت دارم

می خواهم صدای انفجارت را ببوسم           فریادت را ببلعم

تو یک ظفرنامه ای     اوج جیغغغغ کشیدن و لذت

       کلاه غنایی آقای تندر

        وای پژواک زانوان ورم کرده ات

بووم بووم بووم بووم

آسمان ها شما هم بووم خورشیدها شما هم بووم

بووم بووم ماه ها ستاره ها شما هم بووم

         شب ها شما هم بووم شما روزها شما هم بووم

دریاچه ها  اقیانوس ها شما هم     بینگ  بنگ

باراکودا بووم یوزپلنگ آمریکایی هم بووم

اوبانگی بووم اورانگوتان

                بینگ بنگ بونگ زنبورعسل  خرس  بابون  بووم

شما بنگ شما بونگ شما هم بینگ

دُم       پر         بال

                  بله   بله    درست در وسط قلب های مان یک بمب سقوط می کند

گل ها با لذت به هوا می پرند و ریشه های شان خود را آزاد می کنند

           دشت ها با غرور روی هاللویاهای باد زانو می زنند

  بمب های صورتی شکوفه می دهند و بمب های گوزن شمالی گوش های خود را راست می کنند

                یک بمب   روزی پر از ترس و نگاه نجیبانه یک پرنده

                    باز هم کافی نیست تا بگوییم بمبی سقوط کند

                       یا حتا شعله های خشم الهی زبانه بکشند

               بدانید که زمین به شمایل مریم مقدس در می آید    بمب

               تا اینکه در قلب های بشر بمب های بیشتری نطفه ببندد

           بمب های دیکتاتورانه در پوست های خز زیبا پنهان شده اند

            و روی امپراتوری های عبوس زمین دراز خواهند کشید

          خشمگین با سبیل هایی از طلا



توضیح مدیر وبلاگ برگردان: این شعر بلند، پیش تر در یک سایت ادبی منتشر شده بود؛ اکنون با موافقت مترجم اثر در این وبلاگ منتشر می شود.


 

+ نوشته شده در  15 Jun 2011ساعت 2:0 AM  توسط گروه مترجمان 

 

دهان دختری که در نی ها پنهان شده

انگار جویده شده است.

وقتی ما پیکره را شکافتیم، سرخ نای پر از سوراخ بود

سرانجام در یک آلاچیق زیر دیافراگم

لانه ای از موشهای صحرایی جوان یافتیم.

خاهر کوچک موشها خودش را به مردن زد.

دیگران به دور از کبد و کلیه زندگی می کردند

خون سرد می نوشیدند و لذت می بردند از

یک کودکی خوب.

و مرگشان نیز خوب و سریع بود:

ما همه ی آنها را در آب انداختیم.

آه، آن پوزه های کوچک چگونه جیغ می کشیدند


+ نوشته شده در  14 May 2011ساعت 5:59 PM  توسط گروه مترجمان 

 

تنها دندان آسیاب یک فاحشه

کسی که مجهول مرده است

روکشی طلایی داشت

 همچنان با توافقی خاموش

دیگران همه رفته اند بخابند

اما این یکی را نگهبان مرده خانه بیرون کشید

وگرو گذاشت برای رفتن به مجلس رقص و پایکوبی

در مقابل، او گفت،

فقط زمین باز می گردد به زمین.

 

 

+ نوشته شده در  23 Apr 2011ساعت 1:45 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

هر دو، روی تخته سنگ. مردان و زنان

صلیب وار، شلوغ، برهنه اما بدون هیچ رنجی

سر، بالا می رود. پیکره ی تکه تکه

جسد ها برای آخرین بار متولد می شوند

از مغز تا بیضه ها هریک انباشته می کنند سه لگن را

معبد خدا و لانه ی شیطان

اکنون پهلو به پهلوی هم در سطلی از لجن

بر جلجتا وهبوط انسان ریشخند می زنند

باقی مانده در تابوت ها. تازه متولد شده های واقعی:

پاهای مرد، پیکر کودک، موی زن

من دیدم از آن دو که عادت به فاحشگی داشتند

چیزی دراز می کشد از یک رحم آنجا.




+ نوشته شده در  25 Mar 2010ساعت 9:18 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

پس آنگاه دراز کشید گردن طلایی یک زن سفید

بر بالش های  تیره ی خون آلود.

خورشید بر موهایش هجوم برد

و سراسر رانهای سفیدش را لیسه زد

بر پستان های قهوه ای اش زانو زد

که هنوز با گناه و زایمان از ریخت نیفتاده بود

کنارش یک سیاه زنگی

چشم ها و پیشانی اش له شده با سم اسب

دو انگشت کثیف پای چپش را

فرو می کند

در گوش کوچک سفید او.

با این همه فرو رفته در خاب همچون یک تازه عروس:

در آستانه ی سرمستی های آغاز عشق

در اولین شامگاه یک معراج از خون تازه ی گرمش

.

تا ما چاقو را در گلوی سفید او فرو کردیم

و بند جوراب ارغوانی از خون مرده را

دور کفل های او آویزان کردیم.

 


+ نوشته شده در  27 Feb 2010ساعت 10:29 PM  توسط گروه مترجمان 

تمام چیزی که برای رسیدن به یک کتاب انتظار داریم، دیدن شخصی است درون خود!

تجربه ی تراژدی و اتفاقهای خوشایندی را که جسارت دعوت کردن آنها به خواب هایمان نداریم.رویاهایی که با توهم بیشتری در زندگی اجرا خواهند شد.

شاید هم کشف فلسفه ی زندگی که به اندازه ی کافی ما را مجبور می کند در دشواری ها و اجبار هایی که گریبان گیر مان کرده اند، مقابله کنیم!

بنابر این افزودن به اندوخته ی دانش و پر بار کردن فرهنگ مان به هر شکل ممکن که معنی دهد.

به نظر من بی ارزش است.

 


 

 


 

+ نوشته شده در  8 Oct 2008ساعت 10:18 AM  توسط گروه مترجمان 

 

 

ریچارد براتیگان در سال 1935 در شهر تاکامای واشنگتن از پدری کارگر و مادری خانه دار متولد شد .

اطلاعات کمی در مورد کودکی وی وجود دارد.ولی شایع است که کودکی سخت و عذاب آوری داشته.

بین سالهای 1955-1958 ریچارد به سان فرانسیسکو در کالیفرنیا رفت و به جنبش بیت پیوست.

 او هرگز به کالج نرفت اما در سال 1967 در موسسه فناوری کالیفرنیا به عنوان

شاعر میهمان مشغول به کار شد.

او شعر را از نوجوانی آغاز کرده بود به طوری که بعد ها در مصاحبه هایش عنوان کرد که

هفت سال شعر نوشتن را فقط به این دلیل تجربه کرده است که جمله نویسی را یاد بگیرد .

اولین کتاب براتیگان مجموعه شعری است به نام "بازگشت رودخانه ها" که در سال 1957 توسط ناشری کوچک در "سان فرانسیسکو"چاپ شده است .و سپس مجموعه ی بعدی او با نام " این کتاب را بکارید " انتشار یافت.

در اواخر سال 1960 براتیگان شروع به کسب شهرت کرد و در طول این مدت چندین کار مشهورش (صید    قزل آلا در آمریکا و در قند هندوانه و غیره )را چاپ کرد.

 رمان" صید قزل آلا " در سال 1961 نوشته و در سال 1967 متشر شد .این رمان موفق ترین کار براتیگان  می باشد که در حدود دو میلیون نسخه فروش کرد . اخرین رمان او در سال 1982 منتشر شد .

در این رمان به نظر می آید راوی خود اوست  بعد از دوازده سالگی اش که در غیاب پدر و تنها با مادرش از شهری به شهر دیگر سفر می کند . فضای تاریک کتاب نمایانگر افسردگی است که اواز آن ، رنج می برده است .

براتیگان در سال 1984 اقدام به خودکشی کرد .جسد نویسنده 49 ساله چند هفته بعد در 25 اکتبر 1984 در کنار یک بطری الکل و یک تفنگ کالیبر 44 پیدا شد.

 


 

+ نوشته شده در  22 Sep 2008ساعت 4:56 PM  توسط گروه مترجمان 

 

سی و هفت ساله  درهم شکسته و نحیف

حلقه ی ازدواج در دستش

همچون خلسه ای

به فنجان خالی قهوه خیره می شود

همچون وقتی که به دهان یک پرنده ی مرده  نگاه می کند

شام تمام است

شوهرش می رود دستشویی و زود بر می گردد

و حالا نوبت اوست

که برود دستشویی


دانلود فایل پی دی اف

+ نوشته شده در  2 Aug 2008ساعت 1:23 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

نامی ندارم

ولی دو روزه ام

تو را چه بنامم

خوشحالم

شادی نام من است

شادی دلچسبي تو را فرا گرفته

 

 

 

شادی قشنگي

شادي دلچسب ولی تنها دوروز

تو را شادی دلچسب مینامم

تو لبخند ميزني

هنگاميكه آواز می خوانم

شادی دلچسبي تو را فرا میگیرد.

 


دانلود فایل پی دی اف

 

+ نوشته شده در  19 Apr 2008ساعت 0:43 AM  توسط گروه مترجمان 

 

زیر یک آسمان بزرگ خاکستری، در یک دشت پهناور غبارآلود، بدون راه، بدون چمنزار، بدون یک خار، بدون یک گزنه، با انسان هایی روبرو شدم که خمیده راه می رفتند.

هر یک از آنها روی پشت خود رویایی بزرگ حمل می کرد، به سنگینی یک کیسه ی آرد یا زغال، یا ساز و برگ یک پیاده نظام رومی.

اما این حیوان مهیب یک بار ساکن نبود ؛ برعکس، او انسان را با عضلات انعطاف پذیر و قوی خود احاطه کرده بود و رنج می داد ؛ چنگال های بزرگش را به دور سینه ی مرکب خود قفل کرده بود ؛ و سر وهم انگیزش بر بالای سر انسان قرار گرفته بود، مانند یکی از آن کلاهخودهای ترسناکی که جنگجویان قدیم امیدوار بودند با آنها به وحشت دشمن افزوده شود.

از یکی از این انسان ها سوال کردم، و از او پرسیدم این چنین به کجا می روند. به من پاسخ داد که او چیزی از این نمی داند، نه او، نه بقیه ؛ اما اینکه قطعا به جایی می روند، چون نیازی مقاومت ناپذیر آنها را به راه رفتن وامی داشت.

نکته ی قابل توجه: هیچ یک از این مسافران در مقابل این حیوان وحشی که از گردنشان آویزان شده و به پشتشان چسبیده بود عصبانی به نظر نمی رسیدند ؛ گویی که او را چنانکه قسمتی از خودشان شده باشد در نظر داشتند. همه ی این چهره های خسته و جدی هیچ نا امیدی را نشان نمی دادند ؛ زیر گنبد اندوهناک آسمان، پاهایی فرو رفته در خاک زمینی به غمگینی آسمان، با قیافه ی تسلیم کسانی که همیشه محکوم به امیدوار بودن هستند به سختی راه می رفتند.

و دسته از کنار من گذشت و در فضای افق پیش رفت، جایی که سطح مدور این سیاره خود را از کنجکاوی نگاه انسان پنهان می کند.

و در مدت چند لحظه مصرانه خواستم این راز را بفهمم ؛ اما به زودی بی تفاوتی مقاومت ناپذیری بر من چیره شد، و من را چنان به شدت از پای درآورد که آنها زیر رویاهای کمر شکنشان آنطور نبودند.

 

+ نوشته شده در  28 Sep 2007ساعت 3:18 AM  توسط گروه مترجمان 

 

" اندوه پاریس - Le Spleen de Paris " در سال 1869، دو سال بعد از مرگ خالقش، منتشر شد. بودلر نوشتن کتاب شعری به نثر را از سال 1857 طرح ریزی می کرد. او تا آخر عمرش برای تمام کردن این کتاب تلاش کرد. در زمان حیات او تقریبا تمامی اشعار این کتاب در مجلات گوناگون چاپ شد. بودلر پی در پی عنوان های مختلف برای این مجموعه انتخاب می کرد. در نهایت میان " اندوه پاریس " و " شعرهای کوتاه به نثر " دچار تردید گشت. اکنون هر دو عنوان برای این کتاب به کار برده می شود. متن کوتاه زیر از اشعار همین کتاب است.


آیینه

مردی وحشتناک وارد می شود و خود را در آیینه نگاه می کند.

<< - برای چه خودتان را در آیینه نگاه می کنید، با وجود اینکه شما نمی توانید خودتان را در آن جز با ناراحتی ببینید ؟ >>

مرد وحشتناک به من پاسخ می دهد : << - آقا، پس از اصول جاودانه ی 89، تمام مردان دارای حقوق برابر هستند ؛ بنابراین من حق دیدن خودم را در آیینه دارم ؛ با لذت یا ناراحتی، این نگاه چیزی جز آگاهی من نیست. >>

به نام احساسات نیک، بی شک من حق داشتم ؛ اما، با نگاه از چشم انداز قانون، او اشتباه نمی کرد.

 


+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 6:54 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

اگر برایم بمیری

 

میمیرم برایت

 

و قبرهای ما مانند دو عاشقی خواهد شد که

 

لباسهایشان را با هم در لباسشویی می شویند.

 

اگر تو صابون بیاوری

من سفید کننده میاورم.


 

+ نوشته شده در  9 Aug 2007ساعت 12:50 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

سخت به تو فکر می کنم

 

سوار اتوبوس می شوم

 

30 سنت کرایه می دهم

 

و از راننده می خواهم دو بار مرا بگرداند

 

قبل از کشف اینکه تنهایم.

 

 

+ نوشته شده در  5 Aug 2007ساعت 5:45 PM  توسط گروه مترجمان 

 

 

در قرن بیستم زندگی می کنم

 

 

 

تواینجا کنارم دراز می کشی

 

وقتی خوابت می گیرد پکر می شو ی

 

هیچ کاری نمی توانم برایت بکنم

 

 مایوس می شوم

 

 

 

آنقدر زیبایی

 

که نمی توانم دست ازتوصیفت بردارم

 

هیچ کاری نمی توانم بکنم

 

تا وقتی خوابی  شادت کنم.

 

 

 

 

 

شعر عشق

 

چقدر زیباست

وقتی صبح بیدار شوی

تنها

و مجبور نباشی به کسی بگویی

دوستش داری

وقتی دوستش نداری

دیگر.

 

+ نوشته شده در  24 Jul 2007ساعت 2:21 PM  توسط گروه مترجمان 

 

شارل بودلر در بخش " مرگ - La Mort " از کتاب گلهای رنج به سه روایت از ((مرگ)) در سه شعر کوتاه می پردازد. " مرگ بیچارگان - La mort des pauvres " یکی از این سه است. دو  شعر دیگر را در مطالب بعدی وبلاگ بخوانید.

 


افسوس

این است مرگ که آرامش می بخشد، و زنده می کند

هدف زندگی و تنها امید

که مانند اکسیری ما را مست، بالا می برد

و به ما شجاعت راه رفتن تا غروب را می دهد

 

 

میان طوفان

 برف

 و یخبندان

نوری است لرزان در افق سیاه مان

مسافرخانه ی نامدار کتاب

جایی که می توانیم،

 بخوریم

 بخوابیم

 و بنشینیم

 

فرشته ای است که میان انگشتان کهربایی اش

خواب و خوبی رویا های شورانگیز جای می گیرند

وبستر مردم فقیر و لخت را مرتب می کند

 

 

این شکوه خدایان است انبار راز

این سرمایه ی بیچاره است و سرزمین باستانی اش

این ایوان رو باز است بر روی آسمان های ناشناخته


 
 

+ نوشته شده در  22 Jul 2007ساعت 1:20 PM  توسط گروه مترجمان 

 

مجموعه اشعار " گل های رنج - Les Fleurs du mal " مشهورترین اثر شارل بودلر (Charles Baudelaire, 18۶۷-1۸۲۱) شاعر بزرگ فرانسوی است که چاپ اول آن شامل پنج بخش می باشد. شعر زیر از بخش چهارم همین مجموعه به نام " شراب - Le Vin " انتخاب شده است:

روح شراب

در یک غروب، روح شراب از درون بطری ها آواز سرداده بود :
" انسان، تو را ترغیب می کنم، ای محروم عزیز،
به زندان جام ام و موم سرخ رنگم،
به آوازی پر از روشنایی و همبستگی !

می دانم که روی تپه ای آتشین،
چه مقدار از اندوه و مشقت
و چه بسیار آفتاب سوزناک باید،
برای بوجود آوردنم و دمیده شدن روح درون من ؛
اما من ناسپاس و شرور نخواهم بود،

زیرا زمانی که در گلوی مردی فرسوده از رنج و تلاش پایین می روم
شادی بی کرانی احساس می کنم،
و سینه ی گرم او آرامگاهی خوش آیند است
جایگاهی بسیار لذت بخش تر از سردابه های خودم.

آیا می شنوی طنین ترجیع بندهای یکشنبه را
و امید را که در سینه ی تپنده ی من زمزمه می شود ؟
آرنج ها روی میز و آستین هایت چین می خورند،
مرا ستایش خواهی کرد و خوشنود خواهی بود ؛

من به چشمان همسرت نور شادمانی خواهم بخشید ؛
نیرو و شادابی پسرت را به او باز خواهم گرداند
و برای این قهرمان نحیف زندگی روغنی خواهم بود
که ماهیچه های مبارزین را استوار می سازد.

درون تو من گیاه جاودانگی را خواهم پرورد،از دانه ی پاشیده شده توسط بذر افشان ابدی،
تا که از عشق ما شعر متولد شود
که همانند گلی کمیاب به سوی خدا فوران خواهد کرد ! "

 

 

 

+ نوشته شده در  13 Jul 2007ساعت 4:32 AM  توسط گروه مترجمان 

 

در موسسه فناوری کالیفرنیا 

 

اهمیتی نمی دهم

 

که این بچه ها چقدر زبل وملعون اند:

خسته ام. 

 

 

 

 

همه می خواهند با یک نفر دیگر بخوابند

آنها برای گروه صف می کشند

 

پس من با تو می خوابم

آنها دلشان برای ما تنگ نخواهد شد

 

 

 

رنگ مثل شروع

 

 

عشق را فراموش کن

 

می خواهم بمیرم

 

در بلوند موهات.

 

 

 

+ نوشته شده در  6 Jul 2007ساعت 9:56 PM  توسط گروه مترجمان 

 

آلفرد ژاری(Alfred Jarry) شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس سمبولیست فرانسوی در روز 8 سپتامبر 1873 متولد شد. بیشترین شهرت وی حاصل نگارش نمایشنامه ی شاه اوبو(Ubu Roi) می باشد که اغلب به عنوان اولین اثر در تئاتر ابزورد شناخته می شود. بعد ها ساموئل بکت و اوژن یونسکو تأثیراتی از او دریافت کردند. از او حتی به عنوان یکی از اسلاف سوررئالیسم نام برده می شود. همچنین آثار او گاهی اولین کارها را در زمینه ی ادبیات پوچ گرا ارائه می نمایند.

او در سن 15 سالگی همراه با یکی از دوستانش نمایشنامه ای به نام "لهستانی ها" نوشتند و آن را با عروسک خیمه شب بازی اجرا کردند. این نمایشنامه که برای مسخره کردن معلم فیزیک شان نوشته شده بود بعد ها مبنای نمایشنامه ی شاه اوبو شد. شخصیت اصلی آن پدر هِب که یک کودن شکم گنده با سه دندان که یکی از سنگ، یکی از آهن و یکی از چوب است می باشد، با تنها یک گوش تاشو و یک بدن کج و ناقص. پدر هب در شاه اوبو تبدیل به اوبو می شود که یکی از هیولاوار ترین و حیرت آور ترین شخصیت ها در ادبیات فرانسه به شمار میرود.

ژاری همیشه یک تپانچه ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: "اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم" (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت). آلفرد ژاری بنیان گذار دانشی به نام "پاتافیزیک" است. پاتافیزیک با قوانینی سروکار دارد که در آنها استثناء ها حکمرانی می کنند و می خواهد شرحی بر جهان تکمیلی باشد. در پاتافیزیک هر رویدادی در جهان به عنوان اتفاقی فوق العاده شناخته می شود.

در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره ای افسانه ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. "گیوم آپولینر"، "آندره سالمون" و "ماکس ژاکوب" اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او "پابلو پیکاسو" مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در 1 نوامبر 1907 بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر پاریس درگذشت. گفته می شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک خلال دندان بوده است.


 

شعری از آلفرد ژاری:

 

نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.

 

نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.

علامت ها رقصان و مست وشعله های دیگر

در صفحه ای خالی، شاد می درخشند

بقیه پشت هم چسپبیده کلاغ های بند باز

 

در افقی پوشیده از برف، منقار های هیزشان را باز می کنند.

کتاب درخت بزرگی ست سر در آورده از قبر

وهمینطور برگهایش از کیسه که خالی می شوند

باد حریص را به دزدی وا می دارد

و دسته دسته دور می شوند

 

تنه اش بدنی است شبیه ماندراگور۱

میوه های زنده اش لوبیا های فیثاغورث۲

در آوریل برگ هایش بر او سبز می شوند

 

پیشگویی های طلایی را که حفظ می کنند.

فقط روح گیر می تواند بی خطر بخواند

نیمه شب در کورسوی شعله های شمع.

 

 

۱- مهرگیاه - گیاهی است با ظاهری شبیه به بدن انسان
۲- فیثاغورث خوردن لوبیا را منع میکرد

 


 

 

+ نوشته شده در  5 Jul 2007ساعت 3:50 PM  توسط گروه مترجمان