زیر یک آسمان بزرگ خاکستری، در یک دشت پهناور غبارآلود، بدون راه، بدون چمنزار، بدون یک خار، بدون یک گزنه، با انسان هایی روبرو شدم که خمیده راه می رفتند.
هر یک از آنها روی پشت خود رویایی بزرگ حمل می کرد، به سنگینی یک کیسه ی آرد یا زغال، یا ساز و برگ یک پیاده نظام رومی.
اما این حیوان مهیب یک بار ساکن نبود ؛ برعکس، او انسان را با عضلات انعطاف پذیر و قوی خود احاطه کرده بود و رنج می داد ؛ چنگال های بزرگش را به دور سینه ی مرکب خود قفل کرده بود ؛ و سر وهم انگیزش بر بالای سر انسان قرار گرفته بود، مانند یکی از آن کلاهخودهای ترسناکی که جنگجویان قدیم امیدوار بودند با آنها به وحشت دشمن افزوده شود.
از یکی از این انسان ها سوال کردم، و از او پرسیدم این چنین به کجا می روند. به من پاسخ داد که او چیزی از این نمی داند، نه او، نه بقیه ؛ اما اینکه قطعا به جایی می روند، چون نیازی مقاومت ناپذیر آنها را به راه رفتن وامی داشت.
نکته ی قابل توجه: هیچ یک از این مسافران در مقابل این حیوان وحشی که از گردنشان آویزان شده و به پشتشان چسبیده بود عصبانی به نظر نمی رسیدند ؛ گویی که او را چنانکه قسمتی از خودشان شده باشد در نظر داشتند. همه ی این چهره های خسته و جدی هیچ نا امیدی را نشان نمی دادند ؛ زیر گنبد اندوهناک آسمان، پاهایی فرو رفته در خاک زمینی به غمگینی آسمان، با قیافه ی تسلیم کسانی که همیشه محکوم به امیدوار بودن هستند به سختی راه می رفتند.
و دسته از کنار من گذشت و در فضای افق پیش رفت، جایی که سطح مدور این سیاره خود را از کنجکاوی نگاه انسان پنهان می کند.
و در مدت چند لحظه مصرانه خواستم این راز را بفهمم ؛ اما به زودی بی تفاوتی مقاومت ناپذیری بر من چیره شد، و من را چنان به شدت از پای درآورد که آنها زیر رویاهای کمر شکنشان آنطور نبودند.
" اندوه پاریس - Le Spleen de Paris " در سال 1869، دو سال بعد از مرگ خالقش، منتشر شد. بودلر نوشتن کتاب شعری به نثر را از سال 1857 طرح ریزی می کرد. او تا آخر عمرش برای تمام کردن این کتاب تلاش کرد. در زمان حیات او تقریبا تمامی اشعار این کتاب در مجلات گوناگون چاپ شد. بودلر پی در پی عنوان های مختلف برای این مجموعه انتخاب می کرد. در نهایت میان " اندوه پاریس " و " شعرهای کوتاه به نثر " دچار تردید گشت. اکنون هر دو عنوان برای این کتاب به کار برده می شود. متن کوتاه زیر از اشعار همین کتاب است.
آیینه
مردی وحشتناک وارد می شود و خود را در آیینه نگاه می کند.
<< - برای چه خودتان را در آیینه نگاه می کنید، با وجود اینکه شما نمی توانید خودتان را در آن جز با ناراحتی ببینید ؟ >>
مرد وحشتناک به من پاسخ می دهد : << - آقا، پس از اصول جاودانه ی 89، تمام مردان دارای حقوق برابر هستند ؛ بنابراین من حق دیدن خودم را در آیینه دارم ؛ با لذت یا ناراحتی، این نگاه چیزی جز آگاهی من نیست. >>
به نام احساسات نیک، بی شک من حق داشتم ؛ اما، با نگاه از چشم انداز قانون، او اشتباه نمی کرد.
شارل بودلر در بخش " مرگ - La Mort " از کتاب گلهای رنج به سه روایت از ((مرگ)) در سه شعر کوتاه می پردازد. " مرگ بیچارگان - La mort des pauvres " یکی از این سه است. دو شعر دیگر را در مطالب بعدی وبلاگ بخوانید.
افسوس
این است مرگ که آرامش می بخشد، و زنده می کند
هدف زندگی و تنها امید
که مانند اکسیری ما را مست، بالا می برد
و به ما شجاعت راه رفتن تا غروب را می دهد
میان طوفان
برف
و یخبندان
نوری است لرزان در افق سیاه مان
مسافرخانه ی نامدار کتاب
جایی که می توانیم،
بخوریم
بخوابیم
و بنشینیم
فرشته ای است که میان انگشتان کهربایی اش
خواب و خوبی رویا های شورانگیز جای می گیرند
وبستر مردم فقیر و لخت را مرتب می کند
این شکوه خدایان است انبار راز
این سرمایه ی بیچاره است و سرزمین باستانی اش
این ایوان رو باز است بر روی آسمان های ناشناخته
مجموعه اشعار " گل های رنج - Les Fleurs du mal " مشهورترین اثر شارل بودلر (Charles Baudelaire, 18۶۷-1۸۲۱) شاعر بزرگ فرانسوی است که چاپ اول آن شامل پنج بخش می باشد. شعر زیر از بخش چهارم همین مجموعه به نام " شراب - Le Vin " انتخاب شده است:
روح شراب
در یک غروب، روح شراب از درون بطری ها آواز سرداده بود :
" انسان، تو را ترغیب می کنم، ای محروم عزیز،
به زندان جام ام و موم سرخ رنگم،
به آوازی پر از روشنایی و همبستگی !
می دانم که روی تپه ای آتشین،
چه مقدار از اندوه و مشقت
و چه بسیار آفتاب سوزناک باید،
برای بوجود آوردنم و دمیده شدن روح درون من ؛
اما من ناسپاس و شرور نخواهم بود،
زیرا زمانی که در گلوی مردی فرسوده از رنج و تلاش پایین می روم
شادی بی کرانی احساس می کنم،
و سینه ی گرم او آرامگاهی خوش آیند است
جایگاهی بسیار لذت بخش تر از سردابه های خودم.
آیا می شنوی طنین ترجیع بندهای یکشنبه را
و امید را که در سینه ی تپنده ی من زمزمه می شود ؟
آرنج ها روی میز و آستین هایت چین می خورند،
مرا ستایش خواهی کرد و خوشنود خواهی بود ؛
من به چشمان همسرت نور شادمانی خواهم بخشید ؛
نیرو و شادابی پسرت را به او باز خواهم گرداند
و برای این قهرمان نحیف زندگی روغنی خواهم بود
که ماهیچه های مبارزش را استوار می سازد.
درون تو من گیاه جاودانگی را خواهم پرورد،
از دانه ی پاشیده شده توسط بذر افشان ابدی،
تا که از عشق ما شعر متولد شود
که همانند گلی کمیاب به سوی خدا فوران خواهد کرد ! "
آلفرد ژاری(Alfred Jarry) شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس سمبولیست فرانسوی در روز 8 سپتامبر 1873 متولد شد. بیشترین شهرت وی حاصل نگارش نمایشنامه ی شاه اوبو(Ubu Roi) می باشد که اغلب به عنوان اولین اثر در تئاتر ابزورد شناخته می شود. بعد ها ساموئل بکت و اوژن یونسکو تأثیراتی از او دریافت کرده اند. از او حتی به عنوان یکی از اسلاف سوررئالیسم نام برده می شود. همچنین آثار او گاهی اولین کارها را در زمینه ی ادبیات پوچ گرا ارائه می نمایند.
او در سن 15 سالگی همراه با یکی از دوستانش نمایشنامه ای به نام "لهستانی ها" نوشتند و آن را با عروسک خیمه شب بازی اجرا کردند. این نمایشنامه که برای مسخره کردن معلم فیزیک شان نوشته شده بود بعد ها مبنای نمایشنامه ی شاه اوبو شد. شخصیت اصلی آن پدر هِب که یک کودن شکم گنده با سه دندان که یکی از سنگ، یکی از آهن و یکی از چوب است می باشد، با تنها یک گوش تاشو و یک بدن کج و ناقص. پدر هب در شاه اوبو تبدیل به اوبو می شود که یکی از هیولاوار ترین و حیرت آور ترین شخصیت ها در ادبیات فرانسه به شمار میرود.
ژاری همیشه یک تپانچه ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: "اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم" (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت). آلفرد ژاری بنیان گذار دانشی به نام "پاتافیزیک" است. پاتافیزیک با قوانینی سروکار دارد که در آنها استثناء ها حکمرانی می کنند و می خواهد شرحی باشد بر جهان تکمیلی. در پاتافیزیک هر رویدادی در جهان به عنوان اتفاقی فوق العاده شناخته می شود.
در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره ای افسانه ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. گیوم آپولینر، آندره سالمون و ماکس ژاکوب اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او پابلو پیکاسو مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در 1 نوامبر 1907 بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر پاریس درگذشت. گفته می شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک خلال دندان بوده است.
شعری از آلفرد ژاری:
نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.
نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.
علامت ها رقصان و مست وشعله های دیگر
در صفحه ای خالی، شاد می درخشند
بقیه پشت هم چسپبیده کلاغ های بند باز
در افقی پوشیده از برف، منقار های هیزشان را باز می کنند.
کتاب درخت بزرگی ست سر در آورده از قبر
وهمینطور برگهایش از کیسه که خالی می شوند
باد حریص را به دزدی وا می دارد
و دسته دسته دور می شوند
تنه اش بدنی است شبیه ماندراگور۱
میوه های زنده اش لوبیا های فیثاغورث۲
در آوریل برگ هایش بر او سبز می شوند
پیشگویی های طلایی را که حفظ می کنند.
فقط روح گیر می تواند بی خطر بخواند
نیمه شب در کورسوی شعله های شمع.
۱- مهرگیاه - گیاهی است با ظاهری شبیه به بدن انسان
۲- فیثاغورث خوردن لوبیا را منع میکرد