تبليغاتX
B A R G A R D A N
عشق کار بی اهمیتی است، چون می توانیم بی نهایت انجامش دهیم / آلفرد ژاری/ داود میر یونسی
 

آلفرد ژاری(Alfred Jarry) شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس سمبولیست فرانسوی در روز 8 سپتامبر 1873 متولد شد. بیشترین شهرت وی حاصل نگارش نمایشنامه ی شاه اوبو(Ubu Roi) می باشد که اغلب به عنوان اولین اثر در تئاتر ابزورد شناخته می شود. بعد ها ساموئل بکت و اوژن یونسکو تأثیراتی از او دریافت کرده اند. از او حتی به عنوان یکی از اسلاف سوررئالیسم نام برده می شود. همچنین آثار او گاهی اولین کارها را در زمینه ی ادبیات پوچ گرا ارائه می نمایند.

او در سن 15 سالگی همراه با یکی از دوستانش نمایشنامه ای به نام "لهستانی ها" نوشتند و آن را با عروسک خیمه شب بازی اجرا کردند. این نمایشنامه که برای مسخره کردن معلم فیزیک شان نوشته شده بود بعد ها مبنای نمایشنامه ی شاه اوبو شد. شخصیت اصلی آن پدر هِب که یک کودن شکم گنده با سه دندان که یکی از سنگ، یکی از آهن و یکی از چوب است می باشد، با تنها یک گوش تاشو و یک بدن کج و ناقص. پدر هب در شاه اوبو تبدیل به اوبو می شود که یکی از هیولاوار ترین و حیرت آور ترین شخصیت ها در ادبیات فرانسه به شمار میرود.

ژاری همیشه یک تپانچه ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: "اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم" (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت). آلفرد ژاری بنیان گذار دانشی به نام "پاتافیزیک" است. پاتافیزیک با قوانینی سروکار دارد که در آنها استثناء ها حکمرانی می کنند و می خواهد شرحی باشد بر جهان تکمیلی. در پاتافیزیک هر رویدادی در جهان به عنوان اتفاقی فوق العاده شناخته می شود.

در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره ای افسانه ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. گیوم آپولینر، آندره سالمون و ماکس ژاکوب اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او پابلو پیکاسو مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در 1 نوامبر 1907 بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر پاریس درگذشت. گفته می شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک خلال دندان بوده است.


 

شعری از آلفرد ژاری:

 

نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.

 

نامه ی چرمی در دهن کجی رنگ پریده اش می خندد.

علامت ها رقصان و مست وشعله های دیگر

در صفحه ای خالی، شاد می درخشند

بقیه پشت هم چسپبیده کلاغ های بند باز

 

در افقی پوشیده از برف، منقار های هیزشان را باز می کنند.

کتاب درخت بزرگی ست سر در آورده از قبر

وهمینطور برگهایش از کیسه که خالی می شوند

باد حریص را به دزدی وا می دارد

و دسته دسته دور می شوند

 

تنه اش بدنی است شبیه ماندراگور۱

میوه های زنده اش لوبیا های فیثاغورث۲

در آوریل برگ هایش بر او سبز می شوند

 

پیشگویی های طلایی را که حفظ می کنند.

فقط روح گیر می تواند بی خطر بخواند

نیمه شب در کورسوی شعله های شمع.

 

 

۱- مهرگیاه - گیاهی است با ظاهری شبیه به بدن انسان
۲- فیثاغورث خوردن لوبیا را منع میکرد

 

 


دانلود فایل پی دی اف

 

 

2
Balatarin  5 Jul 2007 15:50  BARGARDAN   
 
Bargardan ترجمه translation شعر poet داستان story برگردان